و به راستی این خودمان هستیم که تمامی درها را به روی خود بسته ایم..........و این درس را خوب از زندگی آموخته ایم .........و این البته خصوصیت خاک است.............ویژگی جهان مادی ست..........و به نظر من این کاملا طبیعیست که همه آدمها با اشتباه و گناه و خستگی و ........بیگانه نباشند ........اگر این خصوصیات را نداشتند عجیب بود ..................
ولی کسی هست که در ما چیزی فراتر از خاک را باور دارد !........و اصلا برای همین وارد این گردونه پر از هستی شدیم ..........هنوز ما را قبول دارد...........چون هنوز زمین می چرخد..........هنوز خورشید می سوزد...........هنوز هر روز انسانی نو خلق می شود!
.آن قدر برایش ارزش داشتی که بین این همه آدم که توی این دنیا هستند طراحی نوک انگشتان تو را فقط برای خودت کشیده ...............این یعنی از روز اول تو را شبیه هیچ کس نمی دیده ....شبیه خودت ............خود خودت.............به نوک انگشتانت نگاه کن و فقط چند لحظه به این فکر کن که چه قدر برایش ارزش داری.........تو تنها نیستی!..........ولی آیا درهای قلبت بسته نیست؟..........آیا آنقدر به همه چیز بدبین نشده ام که حتی به صداقت بوی یک گل هم شک کنم؟...........اگر دائم می گویم زمانه بدی شده آدمها همه بد شده اند ..........یک بار شده فکر کنم خود من در بد شدن این زمانه چه قدر سهیم بو ده ام !.................آیا بهتر نیست برای قضاوت کردن از خودم شروع کن!...........هر چه هستم هر که هستی کسی درونت مدتهاست پشت در انتظارت را می کشد.........مانند پدری که برای اولین بار راه رفتن کودکش را می بیند...... او می داند اگر کودکش زمین نخورد هیچ گاه راه رفتن را یاد نمی گیرد.....شاید کودکش در آن هنگام که می افتد گریه اش به خاطر این باشد که فکر کند پدرش او را به حال خود رها کرده ولی رمز راه رفتن زمین خوردن است و معنای پرواز آموختن این زمین خوردن ها!
با خودت آشتی کن ...... ......او می خواهد خودت راه رفتن را یاد بگیری!............او تو را باور دارد!
در زیر آهنگی را که دیروز ساخته ام و خوانده ام را برایتان می گذارم.....شعر از حضرت مولانا و حافظ شیراز...........امیدوارم بپسندید.....ضمن اینکه باید بگویم تنها علت قرار دادن این آهنگ و اهنگ قبلی ام این است که دوستان وبلاگ نویس می دانند که وبلاگ هر کسی بعد از مدتی می شود خانه دل او !...............شاید و قطعا این موسیقی و صدای من پر از ایراد است ولی در خانه دلم خواندمش!.............پس می توانم با همه کاستی هایش بگذارم در جایی که از دلم در آن صحبت می کنم!
در این جا جا دارد برای روح حضرت مولانا و حافظ شیراز فاتحه بخوانیم که چه سخاوتمندانه آسمان را به ما هدیه می دهند!
یکی از دوستان عزیز زحمت کشیدند و حجم قایل را کم کردند برای اجرا شدنش باید کمی صبر بفرمایید

ممنونم که در این مدت هم نشین با نوشته هایم بودید......نوشته هایم که می دانم طولانی اند و در پشت مانیتور خواندنشان چه قدر سخت است ........امیدوارم از میان حرفهایم حرفی زده باشم که بر دل بی قرار کسی آرامش را هدیه داده باشد! که تمام نیت من از نوشتن همین است!
..... کسانی را که برای بار اول به این وبلاگ می آیند را به حرف سی و دوم (چشم لیلی) و حرفهای سیزدهم و پانزدهمم دعوت می کنم!
حرف سی و دوم من فکر کنم تمام حرف من بود......!
در این پست تصمیم گرفتم یکی از آهنگهایی را که ساختم برای شما پخش کنم البته کیفیت کار زیاد خوب نیست که به بزرگی خودتان انشاااله می بخشید!
وقت پرواز یک پرنده التماس دعا!
(فایل صوتی که به زحمت یکی از دوستان فراهمش کردم در مستطیل سبز رنگ می باشد و حجمش قابل بالا آمدن است فقط ممکن است کمی طول بکشد. کمی صبر کنید که لود شود. بعد از لود شدنش play را بزنید ولی فایل تصویری حجمش زیاد است و امیدوارم در کامپیتر شما بالا بیاید! باز هم از آن برادر آسمانی که نخواست نامش را ببرم سپاس گذارم)
و قدمهای مرد لا به لای برگهای ریخته شده بر زمین ذهنش را می برد تا جایی که نه باد بود و نه سفر و نه زمین و نه خودش!.........جایی که تنها آرزویش زل زده بود به چشمانش...........سلامتی دخترش!
در این خیابان شلوغ گاهی تنه رهگذری امتداد نگاهش را می دزدید و چشمانش دوباره برمی گشت کنارش و خیرگی نگاهش را از دور دستها به اشارتی می ربود و می انداخت به دستان کوچک دخترش که در دستانش بود !
دخترک چشمانش را به چشمان مرد دوخته بود و مرد تمام توانش را جمع می کرد تا از برکه خشک شده خنده هایش لبخندی به او بزد و این لبخند می شد تمام زندگی دختر..........لبخند پدر می شد ابرهای آسمان و دختر روی آنها می دوید تا لطافت بارش باران و خنده کودکانه اش اشک می شد در دل پدر ...................مرد می دانست تا چند وقت دیگر شاید این خنده ها نباشد ........و بدون این خنده ها زندگی برایش کابوس بی رحم مرگ بود!
روی زمین نشست........دخترش را در آغوش گرفت ...........او را بو کشید............اندام کوچک او تنها بهشت بی انتهایی بود که برایش وجود داشت!.................
ـ بابا بخند..........چشمات خیلی ناراحتند!
مرد احساس کرد آخرین لبخندش را هم تمام کرد!
ـ بابا مگه خودت نمی گی من باید این آزمایشها را انجام بدم تا بتونم بیشتر بخندم!
دختر کوچکش را بوسید.........به چشمان آن زن نگاه کرد.............دست دختر را به دست او داد!...چه قدر معنای نگاه آن زن و مرد عمیق بود.................چه قدر سوال..........کجا باید برود................این آخرین آزمایش شیمی درمانی دختر ۱۴ سالش بود..........همه قطع امید کرده بودند!
یکی از پرستارها آمد ..دخترش او را دوست داشت..دست او را گرفت و با هم رفتند داخل
زن به مرد نگاه کرد
ـ تو هم اگر ایمانت را از دست بدی من هیچ چیزی ندارم که بهش تکیه کن!
ابروهای مرد در هم گره خورد.....چشمانش خیره افتاد بر کف خیابان.......
ـ شنیدی چی گفتم!
مرد به زن نگاه کرد!
ـ نمی تونم بیام داخل برو فرشته تنهاست............
ـ تو کجا می ری؟
ـ دلم صبح رفته......منم باید برم!
ـ می خوای بری مشهد؟
و مرد راه افتاد............
شب و جاده خیره بودند به عشق بازی باران و برف پاک کن ماشین! و نگاه مرد که سریع تر از ماشین می رفت و سر هر پیچی منتظر او می ماند و دوباره می دوید!...........ذهنش ساکت بود.............آسمان جای چشمانش می بارید!.............ایمانش مدام از کفرهایش سیلی می خورد.................
و خورشید آرام آرام تنش را بر روی جاده انداخت!
ماشین شروع کرد به تکان خوردن!ایستاد....چشمانش برگشت!پیاده شد.........چرخ های ماشین پنچر شده بود.نگاهی به ساعت کرد..۴ صبح...........موبایلش زنگ زد.........آن زن بود
ـ رسیدی؟
ـ می رسم!
ـ وقت رفتن از چشمانت ترسدم..........ایمانت کجا بود!
مرد به چرخ ها نگاه کرد
ـ پنچر کردم!
ـ فرشته بیدار شده می خواد باهات حرف بزنه
ـ نمی تونم گریه ام می گیری گوشی را نده بهش!
ـ بابا
ـ عمر بابا..نفس بابا
ـ رفتی پیش امام رضا
ـ دارم می رم
ـ یادت باشه ازش چیزی نخوای بابا
ـ چرا بابا؟
ـ چون تولدش امروز...........اگه ازش چیزی بخوای فکر می کنه فراموشش کردی!
ـ مرد گوشی را قطع کرد..............روی زمین نشست..........تمام بغضش ترکید................تمام کفرهایش تمام ایمانهایش .معلوم نبود کدامند که دارند زار زار گریه می کنند!.......
باد در دل کویر دور خود می چرخید!
به چرخهایش نگاه کرد.هر دو پنچر بودند............
به دور ور نگاه کرد! از دور چند خانه را دید!.........پاهایش او را با خود برند!به خانه ها رسید........به ساعتش نگاه کرد.........ساعت ۵ بود........باد بی تاب بود!
کسی را دید!
دوید دنبالش!.......................نزدیک او شد!......یک زن بود.............زن ایستاد..........کنار یک سقاخانه!
مرد آرام به او رسید!.............زن نگاهی به او کرد............لبخندی زد و شمعی روشن کرد!.........
ـ خیلی وقت است این سقاخانه در دل کویر تنها تنهاست...........بعد از سالها اولین کسی هستی که می بینم اینجاست!
ـ دارم می روم مشهد!
ـ از این جاده؟
ـ اشتباه آمدم راه امام رضا از این جاده نیست؟
ـ اگر دعوت شده باشی از هر راهی که بروی درست است!
ـ چرخ های ماشینم پنچر شده.........نخواستم این موقع مزاحم کسی بشوم!
ـ برادر من شبها بیدار است بیا برویم کسی را می فرستد مشکلت را حل کند
و زن چند شمع دیگر روشن کرد و لبخند زد............تولد برادرم است ...اینجا غریب است......شمع را امروز به نیت او روشن کردم..............و آن بانو راه افتاد و آن مرد به دنبالش!
باد دور خود می چرخید و هوا پر از مه شد!
ـ برو داخل .......او بیدار است.مشکلت را حل می کند!
ـ شما بفرمایید!
ـ من نمازم را کنار آن سقا خانه می خوانم!.....باید بروم.........شما بفرمایید!
و مرد داخل حیاط شد................
همه جا پر از مه بود..................چند نفر در حیاط خانه بودند!
مرد ایستاده بود..............و سعی می کرد از لا به لای مه احساسش را بفهمد!
ـ سلام
ـ مرد به سمت صدا برگشت...........کودکی بود .نشست...............
ـ سلام عمو جان ..............به آن دختر نگاه کرد
ـ تو چه قدر شبیه فرشه من هستی!
ـ و دختر خندید و دوید و لا به لای مه گم شد!
مرد وحشت کرد.............او چه قدر شبیه فرشته من بود..............و لا به لای مه دوید....به مردی برخورد کرد.......
ـ سلام ببخشید ماشین من پنچر شده خانمی به من گفتند بیایم اینجا!.....شما برادر آن خانمید؟
مرد لبخند زد.......نخیر ..........آنجا هستند .........دارند نماز می خوانند..............
چیزی خودش را به بدن مرد زد..............مرد نگاه کرد.............یک بچه آهو بود!
مرد نشست و به ان اهو خیره شد..................چشمان آهو خوشحال ترین نگاهی بود که در تمام عمرش دیده بود....محو تماشای او بود............که صدایی شنید
ـ حتما گرسنه ای.............بفرمایید شیر تازست!
مرد بلند شد و بی اختیار آن ظرف شیر را گرفت و نوشید!
سعی می کرد لا به لای مه آن مرد را ببیند!
ـ عازم زیارت امام رضا هستم ..........دخترم بیمار است............چرخهای ماشینم پنچر شده ............یک خانمی گفتند برادرم اینجاست می تواند کمکتان کند!
ـ کمی دیگر برایتان بریزم!
ـ از آن شیر...............بله!
ـ به آقای صفایی می گویم بیاید کمکتان کند!............برای دخترتان هم توکل کنید به خدا!
ـ خدا گاهی خیلی بی رحم می شود...........ایمانم را از دست داده ام..........آخرین امیدم امام رضاست!
ـ برای قضاوت خدا الان خیلی زود هست!...........امیدتان اول و آخر به او باشد............علی ابن موسی الرضا هم یکی از بنده های اوست!............اگر دوست دارید با ما نماز بخوانید!.............به ایمانتان همیشه فرصت بدید..............خداوند صیاد دلهای پاک است نه دلهای پاک صیاد او!
و آن مرد آنجا نماز خواند.............بعد از نمازش نزد آن مرد رفت
ـ زیباترین نماز زندگی ام بود.. می شود برای دخترم دعا کنید ......برای بهروز پسر دایی یکی از دوستانم.......برای کسی که چشم انتظار دیدن مولایش هست زیر باران..........در خانه شما دلم آرام است.........خواهرتان گفت تولدتان است....................تولدتان مبارک........
لا به لای مه لبخند آن مرد نمایان شد........قبل از این که بگویید دعا کردم!
ـ این تسبیح را به دخترتان بدهید...........توکلتان به خدا باشد.........هیچ وقت با قضاوت کردن او قلبتان را عذاب جان خودتان نکنید چون آن موقع زیبایی ها را نمی توانید ببینید و شما امده اید که با دیدن خود خدا را بشناسید!............
ـ بابت همه چیز ممنونم...........در این دنیای و حشتناک امروز دیدن اینجا مثل یک خواب است!
ـ دنیای امروز وحشتناک است چون شما می خواهید با قدمهای او هم قدم شوید و در بازی های او شریک.............در همین دنیایی که شما می گویید مردمانی هستند که اسمان شب و روز به آنها سجده می کند...........اجازه ندهید گمتان کند این چرخ گردون!
و آقای صفایی با آن مرد رفتند سمت ماشین........پنچری ماشین را گرفتند..........
ـ می شود مشهد که رفتید برای من یک امانتی را هم ببرید به آدرسی که بهتان می دهم؟
ـ می برم حتما!...داخلش را نگاه کرد پر از پول بود!
ـ روی چه حسابی این همه پول را به من امانت می دهید؟
ـ برای دخترم است باید درمان شود.............گفتند به شما می شود اعتماد کنم!
ـ می برم حتما!
و آن مرد به مشهد رسید!
لا به لای جمعیت نگاهش خیره بود بر کبوتران حرم...............چشمانش پر از اشک بود...........دلش آرام ............به مردم دردمندی نگاه می کرد که پناه اورده بودند به حرم آقایشان..........رو به حرم نشست
یاد حرف دخترش افتاد
ـ یا مولای من آمده ام که بگویم تولدت مبارک..........ممنون که آمدی اینجا و محرم دل این همه آدم دردمند شدی
بعد از زیارت به آن آدرس رفت.............زنگ زد.............خانمی در را باز کرد
ـ مرد گفت که از طرف آقای صفایی برایش امانتی آورده و آن خانم حرف مرد تمام نشده زد زیر گریه! و گفت صفایی ۵ سال است که مرحوم شده............مرد با بهت سمت ماشین رفت که آن بسته را بیاورد ولی آن بسته نبود........آن خانم جلو آمد
مرد به زن نگاه کرد........دخترتان بیمار است؟
بله.............
- می شود بیایم داخل!
داخل خانه مرد عکس مرحوم صفایی را دید!
من امروز صبح پیش ایشان بودم
ـ ولی همسر من ۵ سال است که مرحوم شده!
خرج درمان دخترتان را می دهم!..........آنها به من اعتماد کردند!
و مرد گیج و خیره به سمت ان آبادی رفت!
باد هنوز در دل کویر می پیچید!........چند خانه آنجا بود ولی هیچ کس آنجا زندگی نمی کرد!
پیرمردی از آنجا رد می شد مرد سمت او رفت!
ـ پدر جان من فکر کنم گم شدم..............اما چشم مرد به آن سقا خانه افتاد
سمت آن دوید................چند شمع روشن بود
پیرمرد به او رسید
ـ پسر جان گرما زده شده ای یا خوبی؟
ـ این سقاخانه خودش هست ولی این خانه ها که خالیست!
ـ اینجا سالهاست خالیست......اینجا هم سقاخانه حضرت معصومه است.......بعداز سالها اولین کسی هستی که در دل این کویر سراغ اینجا امده ای!
مرد روی زمین نشست...موبایلش را در آورد .........شب شده بود
ـ چرا موبایلت خاموش است؟
ـ فرشته کجاست!
ـ امروز می گوید درد ندارد!.می خواهد با تو صحبت کند مدام تو را می گرفت و موبایلت خاموش بود
ـ الو بابا
ـ عمر بابا ...نفس بابا
ـ کجایی پس تو............خیلی بهت زنگ زدم.........می خواستم خواب دیشبم را برات تعریف کنم..............همه جا مه داشت بابا.....من و تو و یک عالم آهو.............یک خانمی برا امام رضا شمع روشن می کرد ................امام رضا یک تسبیح تو خواب بهم داد........بابا تو داشتی شیر می خوردی......................امام رضا منا بغل کرد...............الو بابا گوش می دی
مرد تمام تلاشش را کرد چیزی بگه اما نتونست
ـ الو بابا..........اه......قطع شد یادم رفت بهش بگم امروز درد نداشتم..............................
و باد لابه لای صدای گریه مرد پیچید و
باران می بارید!
(تولدت مبارک بر تمام دلهای بی قراری که آهوان دشت تو اند...........دعا می کنم برای بهروز برای بیماران برا ی کسانی که چشم انتظار دیدن آن مرد زیر بارانند...........برای همه............می دانم قبل از دعای من تو دعا کرده ای پادشاه خوبرویان عالم!)

وقت سرمای زمستان
نظری بر گم شدگان کن
تو که جرعه جرعه نوشی
یادی از تشنه لبان کن
وقت باریدن باران
دو سه قطره
نذر ما کن!

درخت انار آنجاست !.......................بوی عطر سیب را می شنوی مال توست!
چشمانت چه قدر اینجا زیباست!.............طعم جاودانگی می دهد بوسه هایت بر لبان خورشید!
آسمان را بریز در پیاله ای مست ابدیت شو......تمامش مال توست!......قربان خنده هایت نوش جان!
من که باورم نمی شود !.......یعنی بار سفر بست تمام آرزوهایت از روی زمین!
دیگر آنجا رنج نمی کشی!...................و از ته اعماق وجودت آه نمی کشی!
یادت هست چند روز پیش گفتی مردن برایت بهتر است از زندگی کردن با آدمهایی که تمام ارزشهایشان را گم کرده اند!........چه قدر زود خداوند دعایت را اجابت کرد پسر دایی عزیزم!
چه قدر نور چشمی بودی نازنین من!
دیشب خوابت را دیدم............دندانهایم درد می کرد هوا چه قدر مه داشت....تو چه قدر آرام بودی...............به من گفتی جایی را می شناسم که دردت را دوا می کند!.....و تو دیدی کسی را که هر دردی را دوا می کند!
یادت هست چند سال پیش که داستانی نوشته بودم از دخترکی به اسم روشنک که بعد از مرگش در آن خانه شلوغ فرشته ای بود که داشت آخرین قسمت لباس عروسی اش را می دوخت................یادت هست که وقتی که نوشتم لباسش که آماده شد بر تنش کردند و آسمان سراسر دف شد و دف و دف و او با قدم گذاشتن بر فرشی از نور قرمز رفت به .....................یادت هست چه قدر گریه کردی ......گفتی بابک باز هم اگر از این نوشته ها داری برایم بخوان!.................نازنینم لباس دامادیت را تنت کرده اند می دانم!..................چه قدر تو برازنده ای خوب من!
آسمان را امشب به دعایت التماس می کنم!
راستی پدر بزرگ را هم می بینی......خوشابه حالت!
چون در دیار غریب بودم کسی به من نگفت ماجرای تصادفت را.................ممنونم که قبل از چهلمت چند بار به خوابم آمدی!
دستانت را دراز کن!....ماه مال توست امشب!.........ساز بزن با رویاهای عریانی که اهل قایم شدن نیستند!......انجا آرزوها اهل ناز کردند نیستند!......مردمانی را می بینی که آرام می کنند تمام دلتنگی هایت را!
وقت خداحافظی کنارت نبودم...............................چه قدر دوست داشتم عروس ات را ببینم!
حال که لباس دامادیت را در آسمان پوشیدی من هم دوستان قلمم را به عروسیت دعوت می کنم!
پسر دایی عزیزم بهروز نازنینم پیوندت با جاودانگی مبارک!.................هدیه برایت دعا می آورم!.........................دوستت دارم.................دوستت دارم!
چه قدر دوشت داشتی روی زمین با همه چیز شوخی کنی!........حالا از آن بالا همه چیز را بهتر می بینی .........بخند نازنینم به این همه ذهن های کوچک در قفس خاکی نشسته!...............به این همه غرورهای پر ز باد آویزان بر یک سایه!........به این همه کفر و تردید!.....بخند بهروز جان به تمام چیزهایی که ما مشگل می بینیم و از آن بالا چه قدر کوچک است!....بخند به لحظاتی که شاید فکر می کردی دنیا پایان همه جاست!
بخند که امشب با تو فرشته ها هم به خنده می افتند از این همه خاکهای مضحک روی زمین!
دلم برایت تنگ است..............خوشابه حال ملائک که امشب تو را سخت در آغوش گرفته اند و کوچه های جدید شهر جدیدت را به تو یاد می دهند!
هر کسی به این مجلس من می آید دست خالی نیاید........یک فاتحه از ته قلب محبت شماست.......هدیه تان دعایی از جنس بهشت باشد برای کسی که جسمش برایش تنگ شده بود..........می خواست جایی برود غیر از اینجا و رفت!..........پشت پایت روی زمین آب نمی ریزم ..........چون بهشت را برایت تا ابد می خواهم!

یک لیوان آب دادم دستش.........می دونستم که نباید به حرفهاش بخندم.............هر کدام از دوستاش که جای من بودند اگه این حرفها را می شنیدند چه قدر بهش می خندیدند...........آقای دکتر کیوانی مغرور که ادعا می کرد هیچ وقت اسیر احساسش نمی شه............که هیچ خدایی را جز ذهنش قبول نداره..............که هیچ منطقی را جز منطق مطلق اثبات شده اش باور نداره .......که هیچ زنی را لایق حرف زدن با خودش نمی دونه............حالا عاشق شده................اون هم توی یک نگاه....
یوسف دانشجوی سال آخرپزشکی بود......استاد برنامه نویسی کامپیوتر..........نفر اول المپیاد ریاضی کشور.............چیزی نبود که توی دنیا با استفاده از ریاضی حلش نکنه.................حتی گاهی اوقات با علم وسیع و نبوغ فراوانش ظرف چند دقیقه هر آدم دانایی را قانع می کرد که دنیا فقط یک اتفاقه ........نه بیشتر و نه کمتر ....................آن هم روی کاغذ................
چشماش انگار اون قطار را گم کرد توی بیابان....برگشت پیش من!
لیوان آب هنوز توی دستش بود...........به من نگاه کرد
توی ایستگاه قطار دیده بودش............به طور اتفاقی روی یک نیمکت!
ـ یوسف تو بیشتر از نیم ساعت با اون نبودی...........از نوع حالت چشمهاش فهمیدم چه سوال مسخره ای ازش پرسیدم
ـ ولی توی اون نیم ساعت فهمیدم کی هستم...........فهمیدم از کجا اومدم.............فهمیدم برای چی اومدم.........................تمام منطق من از ذهنم سر خورد و افتاد روی زمین....................چیزی درونم بود که هیچ علمی قادر به تعریف کردن اون نیست.........احساس می کردم روی زمین آمدم تا همان یک نیم ساعت باشم..............هیچ کتابی بهتر از چشم او زندگی را برایم تعریف نمی کرد..............
وقتی روی نیمکت نشست باد می آمد بی اختیار به صورتش نگاه کردم.............وقتی نگاهش را سمت من کرد انگار من هم باد شده بودم.............رفتم....... نمی دانم تا کجا ............جایی که نه واژه ای بود و نه صدایی و نه من....................نگاهش را که از من گرفت برگشتم.............نمی دانم چرا ولی بی اختیار گفتم شما هم تشنه اید؟
لبخند زد.............احساس کردم ۲ ساله ام دوست داشتم لبخندش بادبدکی بود و من به هوا می فرستادمش ....مثل کودکی هایم بادبدکی برای رسیدن به خانه خدا...............
نفهمیدم که چه طور خود را به مغازه ای رساندم و ۲ تا آب سیب خریدم و برگشتم پیشش..............لبخندش رفته بود...................آب سیب را به طرفش دراز کردم...............التماس بود در دستانم................لبخندش برگشت..............
ـ من فقط آب انار دوست دارم ولی دستتان را رد نمی کنم................
.مثل دیوانه ها دویدم سمت مغازه .....آب انار نداشت...........مغازه دیگر آنجا هم نداشت..................انگار تنها هدفم از کل زندگی ام شده بود یافتن آب انار.....................ترسیدم برود....گمش کنم...........وقتی برگشتم باد نمی وزید ..........همانجا نشسته بود ............نشستم کنارش................به من نگاه کرد.....
ـ شما پزشک هستید؟
کمی اعتماد به نفس گرفتم...........با تعجب پرسیدم..........دانشجوی پزشکی ام ولی شما از کجا فهمیدی!
ـ از کتابی که توی دستتان است
به کتاب نگاه کردم و بدون اینکه بدانم چرا پرسیدم...............
بلیطتان ساعت چند است؟
ـ باید بروم!
انگار تمام سنگینی چرخش زمین روی کتفهای من افتاد!
ـ میشود دوباره ببینمتان؟........می دانم برای شما عجیب است ولی می خواهم ببینمتان!
لبخندش برگشت.............نخ آن بادبدک کودکی چه قدر بلند بود وقتی با باد می رقصید!
ـ توی این دنیا هیچ چیز عجیب نیست از بس همه چیز عجیب است!
ـ پس می شود دوباره ببینمتان......................
ـ چرا می خواهی مرا دوباره ببینی!
ـ چون عاشق شدم!
ـ عمر عشق مردهای این دور و زمانه به اندازه مدت مستی نامردهای شب گرده!
ـ من مثل بقیه نیستم!
ـ همین که فکر می کنی مثل بقیه نیستی و بهتر از آنهایی یعنی نفست به جای تو تصمیم می گیره چون خودت را مجزای از دیگران و برتر از آنها می بینی هر کار اشتباه خودت را هم خوب تصور می کنی!
ـ می خواهم ببینمت!.........خواهش می کنم!
اول مرد شو ........................بعد!
بلند شد.........باد او را بو کشید ................انگار تمام قشنگی های دنیا بود که بلند شد و می خواست برود................
انگار تمام خلقتم را می خواست ببرد!
بعد!.......................توی این دنیای شلوغ..............................کجا پیدات کنم.............غیر ممکنه..................
ـ برای یک مرد غیر ممکن .....غیر ممکنه!....چون ایمان داره کسی هست که قوانیش ماورای معنای تمام غیر ممکن هاست.....................۲ سال پیش پزشک ها به من گفتند به خاطر سرطان ۶ ماه دیگه فقط زنده می مونم ...............ولی من از خدا خواستم تا روزی که مرد نشدم فرصتم را روی زمین از من نگیره..................نگرفت.................و حالا حا لا ها هم نمی گیره....................آقای دکتر علم چیز خوبیه ولی همه چیز نیست......برای مرد شدن باید با خودت بجنگی ..........درسی که توی هیچ دانشگاهی یادت نمی دهند!.....ولی اگه یادش بگیری از ارتفاع قله وجودت می بینی که روی زمین همه چیز چه قدر کوچیکه!
می خواست سوار قطار بشود............انگار می خواستند تابوتم را ببرند..................یک عمر می خواستم بدانم چرا آمده ام روی زمین و حالا فهمیده بودم...................
ـ کاش می دانستید چه حسی دارم.............کاش مرا می شناختید................من آدم احساساتی نیستم...............هوس باز هم نیستم..........شما فرصتی بودید برای تمام سوالهای من......کنارتان خودم هستم!....می خواهم دوباره ببینمتان...............مگر نمی گویید سرطان دارید....دوست دارم کمکتان کنم....هر کاری بتوانم...........
ـ ادامه ندهید....................من از کسی کمک نمی خواهم ....چون به خدایم اعتماد دارم............تا روزی که دلیل زندگی ام را نفهمم مرا از زمینش نمیبرد......شما هم اگر واقعا همچنین احساسی نسبت به من دارید .......اگر مرد شوید ................آخر هر رودخانه مصممی رو به دریاست....اگر دچار عشق شوید آن قدر روحتان به سنگ های سخت و خشن برخورد می کند که یا سرانجام روی بیابان پخش می شوید و تبخیر می شوید و سراب و یا اینکه هدیه اثبات حستان به خودتان دریا شدن شماست.............اگر آن روز برسد ..............دنیا خیلی برای نویسنده اش کوچک است.....دفتر چه یادداشت اوست...................روزی یکی از روزهایمان را در یک پاراگراف به هم می رساند....................تو به خودت ثابت کن تا خدا به تو ثابت کند..........................!..................اگر شما در راهتان بمانید روحتان مرا صدا خواهد کرد و همدیگر را دوباره خواهیم دید!......شک نکنید.......
برای عاشق شدن باید دیوانه شد................سوخت.........غریب شد.............پروانه شد..........دیوانه که شوی مثل آدمهای عاقل مغرور و خود پسند نمی شوی.....وقتی بسوزی دیگر نه از طمع خبری هست و نه از ترس و نه از دروغ و نه نفرت........غریب که شوی درونت جای بیشتری را به خدایت می دهد..............پروانه که شوی از زمین پر می گیری..........می دانی بستر کدام شمع تو را به عشق بازی جاودانه می خواند
سوار قطار شد..................برگشت و نگاهم کرد........باد نمی وزید............کنار من ایستاده بود و به او مدام زل می زد........
ـ کجا می روی؟
ـ نرسیده به یزد یک روستای کوچک !.......امسال ماه رمضان آنجایم.......!...باید خیلی چیزها را یاد بگیرم!
ـ یا علی!
یا علی که گفت انگار تمام روحم دف شد..........!............انگار اولین بار بود این اسم را می شنیدم.......!.می خواستم بیشتر بدانم.....اما نه مانند قبل لا به لای ریاضیات و منطق...........فهمیدم چیزهای درونی ام را هیچ علمی به من نمی آموزد.........!.انگار چیزی درونم تازه شد!
قطار سوت کشید!
قلبم دوید جلوی قطار که جلوی حرکتش را بگیرد....................ولی قطار راه افتاد...........نگاه ساکتش از پشت پنجره پیدا بود ............چشمانم خودش را به آن طرف پنجره می کوباند ولی زمان با بی رحمی چشمانم را به کف زمین پرت کرد.................چشمانم بلند شد..................دوید.زمین می خندید ..................چشمانم برگشت پیش من...............به قطار نگاه کردم.................نبود........................هیچ چیزی نبود.....................هیچ کسی نبود...........یک نگاه بود که دیده بودم............یک چیزهایی درباره مرد شدن شنیده بودم و یک اسم یا علی!....منی که هزاران نفر با هزاران دلیل نتونسته بودند کوچک ترین علاقه ای نسبت به مذهب درونم ایجاد کنند.........با یاعلی گفتن اون انگار چیزی درونم اغاز شد!.......نمی دانم چرا؟.........دیگر هیچ چیز نبود....من هم نبود.....دلهره دانشگاه و بیمارستان هم نبود.........این همه آرزوهایی که در ذهنم ساخته بودم هم نبود....یادم رفت کجا می خواستم بروم........برگشتم........چشمانم را باز کردم آمده بودم پیش تو.................!
ـ یوسف تو عاقل تر از اونی هستی که با یک نگاه..............!
ـ دیگه نمی خواهم عاقل باشم..............!............نگاه اون تنها چیزی که من از این دنیا می خواهم!.......اون باعث شد من باخودم برخورد کنم!....باعث شد من بفهمم خیلی از چیزها را با عقلم نمی توانم به دست بیاورم!
از فردای اون روز یوسف چند روز تب کرد!...........مدام هذیان می گفت!..........گریه می کرد.......داد می زد........یک شب بیدار شد و در تب می سوخت اشک می ریخت می گفت خواب دیدم که کسی در گوشش جوشن کبیر می خواند..می گفت صدای آن دختر بود!........حالش خیلی بد بود...........نگرانش بودم.............ازم قول گرفت حالش که خوب شد برویم روستاهای اطراف یزد دنبال آن دختر!
......تبش که قطع شد یک روز صبح زود مرا از خواب بیدار کرد...................چشمانش غرق انتظار بود..........برویم!
ـ بیمارستان را چی کار می کنی؟
ـ دیگه نمی خواهم دکتر بشم!
می دانستم وقتی حرفی می زند حرف آخر است!
ـ یوسف جان سال آخری..............یک سال دیگر پزشک می شوی...........این همه اذیت شدی!...
ـ چشمان آن زن مرا آرام کرد..تمام مسایل حل نشده ذهنم را پاسخ گفت....می خواهم بروم و بفهمم دلیلش را!...تنها جایی که ذهنم نمی خواست به وجود خدا شک کند چشمان او بود......برویم؟
رفتیم به سمت یزد............مثل آدمهایی که در یک انبار کاه دنبال یک سوزن کوچک می گردند!............دلم برای چشمانش می سوخت!........فایده ای نداشت.یک ماه گذشت و ما تقریبا تمام روستاهای اطراف را گشتیم!
باهزار التماس برگشتیم......................چون خودش فهمیده بود چه قدر کار بیهوده ای است!
ساکت بود................دانشگاه را رها کرد.....کلاسهای تدریس برنامه نویسی اش را تعطیل کرد.......
یک سال گذشت!..........ساعتها می رفت توی ایستگاه قطار و روی آن صندلی!........چشم می دوخت به رفت و آمد پر شلوغ این همه آدم تا شاید بیابد چشمان محبوبش را در میان این همه هزاران چشم رهگذر!
سال بعد هم ماه رمضان رفتیم اطراف یزد.همه جا را زیر و رو کردیم ..گذر زمان نه تنها آرام ترش نمی کرد.........مجنون ترش می کرد!
هم کلاسی هایش همه پزشک شدند ............چه قدر به او می خندیدند!
یک مغازه کوچک در ایستگاه قطار اجاره کرد ..........آب انار می فروخت............فقط آب انار..چون محبوبش فقط آب انار دوست داشت!....چشمانش بیرون مغازه همه جا را بو می کشید و خودش.............چه قدر تنها شده بود!
مغازه کوچکش چه قدر شلوغ بود همیشه!..............ظرف ۳ سال مغازه را خرید ..........او حواسش به مال دنیا نبود و پول به دنبال او می دوید!
شب به شب می رفتم پول ها یش را می گرفتم ......شب ها توی مغازه می ماند و برای خودش جوشن کبیر می خواند و قرآن و گاهی چشمان او را نقاشی می کرد و گاهی هم مجسمه سازی می کرد از چشمان او!
با پولهایش یک زمین کوچک خارج از شهر وسط بیابان خریدم...............
هر روز چشمانش لا به لای این همه آدم از این همه نگاه چه قدر تنه می خورد!
چند سال گذشت و کی می تونست باور کنه که فقط یک نگاه بتونه چنین آتش عظیمی به جان و روح یک نفر بیندازه!
زمینی که براش وسط بیابان خریده بودم افتاد نزدیک یک اتوبان و کلی روی قیمتش رفت!.گفت بفروشش و یک باغ انار بخر!...................ظرف چند سال اناری که اون باغ می داد سرشناس شد................با پول فروش محصولش یک باغ کوچک دیگر برایش خریدم و مدتی نگذشت که کار صادرات انار از باغهای مختلفش را شروع کردم!
حساب پولهاش دست من بود!...........تنها چیزی که بهش فکر نمی کرد زندگی کردن مثل ما ها بود!.............اکثر روزها روزه بود!..........شبها هم توی مغازش اشک می ریخت و دعا می کرد!
تابلوهای نقاشی اش روز به روز قشنگ تر می شد!
اسم مغازه اش را گذاشته بودند آب انار مجنون!....اسم انارهای باغهایش هم به همین نام!
یک روز که پیشش بودم بهش گفتم تو الان کلی ملک داری.....کلی پول داری ...فکر نمی کنی دیگه وقتش رسیده خودت را از این مغازه کوچک توی همچنین جای شلوغی نجات بدی.................فکر نمی کنی دیگه وقتش رسیده این بازی را رها کنی....برگردی به زندگی ..............ازدواج کنی بچه دار بشی.............تو داری با یک توهم زندگی می کنی یوسف...........همه زندگیت را به خاطر آدمی که فقط نیم ساعت دیدی اش داری می بازی.............تازه آدمی که بهت گفته سرطان داره..............شاید الان اصلا وجود نداشته باشه!.......خیلی مسخره ست..................به خودت بیا همه بهت می گند تو دیوانه ای!
ـ اون هنوز زندست...........چون من می خواهم! سرطان خیلی ضعیف تر از اون چشمهایی بود که من دیدم..اون چشمهایی که توش پر بود از زندگی..............اگه تو به آدمهای اینجا می گی عاقل من خودم انتخاب کردم دیوانه باشم...............آدمهای اینجا به قدری دنبال دنیا هستند که هر چه قدر مال و منال داشته باشند باز هم گدا هستند...........همیشه دوست دارند بیشتر داشته باشند.........برای همین همیشه می دوند دنبال دنیا .......و نگاه نمی کنند به زیبایی هایی که به خاطر اون اومدن روی زمین.........من به دنیا نگاه نمی کنم که این همه به من ملک داد چون او گدای من شده......گدای اینکه دوست دارد من را گدای خودش کند.......من خودم را بازنده نمی دونم....اون نگاه به من خیلی چیزها بخشید........تنهایی را یادم داد..نقاشی را یادم داد.......عشق علی را یادم دادم.............مطمئن هستم روح من دارد او را صدا می کند.............من آمده ام که با او به کمال برسم........من شبها صدایش را می شنوم که جوشن کبیر می خواند...................
تابلوهای نقاشی و مجسمه هایش از بس زیاد شده بود بردم برای فروش!........زیاد طول نکشید که تلفنم مدام زنگ می خورد برای سفارش جدید از کارهایش!...........کارهایش به نام چشم لیلی شهرت پیدا کرد و تقریبا به کل ایران فرستاده می شد!
روزها با چشمانی ملتمس آدمها را نگاه می کرد و شبها نقاشی می کشید از همان نیمکت که مردی تنها کنار سایه اش نشسته است و در دست دیگر بادبدکی که انتهایش معلوم نیست تا کجاست و در آسمان یک جفت چشم..............چشمان محبوبش!
بعد از مدتی علاقه مندان به کارهایش می آمدند هنرمندی را ببینند که کارهایش آرام بخش جانهای آنها شده و وقتی از او در مورد سبک هنری اش می پرسیدند بدون اینکه به آنها نگاه کند در حالی که چشمانش لا به لای جمعیت مثل کودکی بود که مادرش را گم کرده تنها به آنها می گفت دیوانه که شوید هنر خودش استاد شما می شود............نقاشی ها آرزو می کنند شما بکشیدشان و سازها التماس وصال انگشتان شما را دارند و مجسمه ها رویای اینکه شما خالقشان شوید..........من هنرمند نیستم دیوانه ام!..........
یک روز جمعیت زیادی امده بودند ببیندش خبرنگاری از او پرسید استاد چرا اینجای شلوغ را برای خلق آثارتان انتخاب کرده اید
ـ چشم به راهم.........اینجا مانده ام که مرد شوم!....لطفا تنهایم بگذارید!
و زن دیگری با غرور و عشوه زیاد جلوی دیگران یک تراول چک در آورد و گفت استاد من استاد نقاشی ام ولی زبانم عاجز است از کارهای شما هر چه قدر بگویید می نویسم برای اثر جدیدتان! و همه به به چه چه کردند...
یوسف بلند شد تابلوی جدیدش را آورد ....پرت کرد جلوی آن زن...............چهره اش سرخ سرخ شده بود..........صدایش در نمی آمد
ـ رهایم کنید...........بروید..........انقدر استاد استاد نکنید...................من چشم به راهم.....................بروید...............شاید بیاید ..........نبینمش ....بروید........چه می خواهید از جانم.....................من که هنری ندارم...............
آن خبرنگار عکس گرفت از او
ـ ۲۰ سال است چشم به راهم .................شما آدمها همه چیز را برای خودخواهی خودتان می خواهید..............من چیزی ندارم جالب باشد برای شما...من فقط چشم به راهم
روی زمین نشست...............توانش کم شده بود
ـ ۲۰ سال است چشم به راهم.......................نکند سرطان گرفته باشد...........خدایا راحتم کن...چرا با من بازی می کنی................تو هم مثل این آدمها از من عکس می گیری که نقاشی هایم قشنگ است.............تو هم همه چیز را برای خودت می خواهی .......فکر می کنی همه چیز شوخی مسخره ایست که تو راه انداخته ای؟.....من شوخی تو نیستم!.اگه همه خلقت تو یک شوخی مسخره باشد من یکی نیستم شوخی تو نیستم!......چه می خواهی از جانم ...بروید...................بروید
جمعیت زیادی دور و ورش جمع شده بود
بلند شد با ناتوانی می خواست جمعیت را پس بزند
مردم به او می خندیدند
ـ جلوی چشمانم را نگیرید ...بروید.........بروید
آدمها به او می خندیدند و تخمه می شکاندند!
هنردوستانش هم می خندیدند.............بهم می گفتند هنر هر کس را شخصییش می سازد خوب شد شناختیمش و دور زن مغرور نقاش جمع شدند و او برای آنها از انواع سبک ها سخن می گفت و همه به به چه چه می گفتند
شاید بیاید نبینمش.........بروید .خواهش می کنم بروید........یوسف از حال رفت...................چشمانم پر از اشک بود ...........بردمش خانه خودم!
بچه هایم به قیافه اش می خندیدند ..............
بردمش سر یکی از باغهایش!
چند روز تب کرد...............هذیان می گفت!............به خدا کفر می گفت.............
یک روز که بیدار شدم دیدم دارد نماز می خواند............چه قدر پیر شده بود...........نمازش که تمام شد کنارش نشستم
ـ دیشب خواب دیدم ... ولی انگار آن بیداری بود و همیشه خواب بودم......جوشن کبیر می خواند..........کنارش نشستم...........نگاهم کرد...........گفت تو که عاشق یک چشم شدی فکر نکردی من سرطان گرفتم.......شاید در اثر شیمی درمانی مژه ها و ابروهام ریخته باشه...........دیگه اون چشم .........چشم دلخواه تو نباشه!
بهش گفتم من از چشم تو به خدا رسیدم نه به دنیا!
بهم گفت برای همین اون روز انقدر جلوی جمعیت بهش کفر گفتی!
سرم را انداختم پایین و ارام گفتم..............می خواهم ببینمت!
لبخند زد و من سوار لبخند او شدم و بادبدکی مرا برد به اسمان باد می امد...........در آسمان دوباره دیدمش ...............گفتم می خواهم ببینمت!................هنوز زنده ای یا سرطان!
باران دست بادبدکم را گرفت ..............فهمیدم باید وضو بگیرم!
ـ گفت تو با ایمانت هر چیزی را می توانی زنده نگه داری!.....اما انگار شک کرده ای!
با آب انار وضو گرفتیم!
نماز خواندیم..............من و لبخند او و بادبدک کودکی ام و باد!
گفت امسال شب قدر توی یک روستایم اطراف یزد.........
گفتم شب قدر کیه دقیقا؟
گفت هر وقت با پاکی دلت معنای معراج و خدا را بفهمی!
نمازش که تمام شد توی یک بیابان بودم از هر طرف که می رفتم فقط وحشت بود که می دیدم..............مردی سمتم آمد ...........دوستش داشتم..............گفت من حافظ شیرازم تو هم راه مقصودت را گم کرده ای؟
گفتم آری...........خندید............گفت تفالی بزن در قلب من و من فالی گرفتم............حضرت حافظ گفت............شک نکن یکی از ۶ طرف را بگیر و برو آخر هر کدام از این راه ها معشوق توست!
رفتم ..............بیابان بود و شب و ترس .....یاد کفرهایم افتادم................جمعیتی را در بیابان دیدم..............به آنها پیوستم.........همه العفو العفو گفتیم
بیابان هم العفو العفو می گفت.............ماه هم صدایش می آمد...........باران لبانش خشک بود..........آن دختر را هم دیدم........کنارم ایستاده بود ...........همه با هم گریه می کردیم................مردی به جلوی ما ایستاد...................بر نماز شد...............گفتم او کیست...........دختر گریه می کرد.............او را نمی شود تعریف کرد............مظلومیتش را ...........غربتش را.................عشقش را..................ایمانش را
همه پشت سر او نماز خواندیم................نماز که می خواندم دیگر من نبودم...........گویا تکه ای ابر بودم...................باد بودم.............سوره ناس بودم...............سیاره ناهید بودم......................بادبدک کودکی ام بودم.........
در نمازم طعم خورشید را حس کردم ...در قنوتم لا به لای دستانم چه قدر دانه های انار دیدم!
نمازم که تمام شد پیش آن مرد رفتم..................نگاه کردن به او دریایم کرد..............موجهایم خروشان بود..........نگاهم کرد.....................آرام به من گفت
ـ یک جفت چشم زمینی با تو چنین کرد من چه گویم که چشمان کسی را دیدم که چشمان محبوب تو را ساخته!
بلند شد ..........کوله باری بر دوشش ....از سرش خون می ریخت.......
به آن دختر نگاه کردم
ـ در کوله بار او چیست!
ـ غذای یتیمان!
ـ چرا از سرش خون می چکد!
ـ از پشت ضربتش زده اند!
ـ پس چرا می رود!
ـ با عشقی که او دارد هیچ چیز مانع از رفتنش نمی شود!.....او همیشه می رود به دنبال دردمندان .................به خاطر چشمان محبوبش.برای نشاندن لبخندی بر لبان خالقش!...
او کیست؟
ـ علی.......................................................!
بیابان یا علی گفت!................باران و ابر و ناهید و زمین و آسمان یا علی گفت............!
چشمانم می بارید از غریبی آن مرد!......دلم خون شده بود!
دختر سیبی به من داد!
نگاهش کردم!
بیشتر از اینکه بخواهم تو را ببینم ...می خواهم بروم به دنبال او!..............علی تنهاست!...............او هر روز تیغ ضربت می خورد!........باید بروم!
دختر لبخند زد
ـ داری مرد می شوی!.................کمک به هر یتیمی..............دستگیری هر مستمندی ...............دلجویی از هر غریبی راه علیست.........در این راه باید با دل بروی...........او را در این راه می بینی!
آرزو می کنم روزی سایه مردی مثل تو سایه بان زندگی ام شود.......می شود!.....شک نکن!.........یک شب توی یکی از شبهای قدر با هم عروسی می کنیم!......بیا این سیب را بگیر............من هم تسبیحم را دادم دستش!
سیب را که از دستانش گرفتم.................قل خوردم روی آسمان!...............آن قدر قل خوردم که از خواب پریدم!
بعد یوسف به من نگاه کرد..............و سیبی را نشانم داد................از خواب که بیدار شدم این سیب در دستانم بود!.....تسبیحم هم نمی دانم کجاست!
می خواهم بروم اطراف یزد با من می آیی!
بغضم ترکید و دستان یوسف را بوسیدم..........................می آیم...............برویم!
به هر روستایی می رسیدیم العفو العفو می گفت گریه می کرد....
ـ خدایا این همه سال اینجا می آمدم و تو را نمی دیدم...............این همه راه علی بود و من کور بودم!
چند باغش را فروخت و برای بچه های یتیم سرپناه ساخت و جهیزیه و مسکن!
باغهای دیگرش عجیب بود که محصولاتش چند برابر شد و برکت از سر و روی آن از اسمان و زمین می ریخت!
خودش شبها چند خانواده را پیدا کرده بود که برای آنها غذا می برد و مایحتاج زندگی شان را!
چند سال گذشت!
همچنان روزها چشمش لا به لای جمعیت به دنبال محبوبش بود!...............
یک روز که کنارش نشسته بودم غرق تماشایش بودم.............چه قدر خوشبخت بودم که دوستی مثل او داشتم.........چه قدر پیر شده بود!........چه قدر مرد شده بود!
همین طور که نگاهش می کردم دیدم چشماش پر اشک شد............آرام رفت پشت دخل مغازه اش!........به من نگاه کرد..........صدایش می لرزید!
ـ ظاهرم خوب است!
ـ ظاهرت.............مثل همیشه!
اندامش می لرزید!...............موهایم مرتب است!
به موهای سفید نامرتبش نگاه کردم!........چرا این سوال را می کنی؟
ـ آمد.....................بالاخره آمد!
تمام وجودم از زمین کنده شد!
کوش ............شاید اشتباه می کنی!...........حتما اشتباه می کنی!
ـ مگه می شه اشتباه کنم ۳۵ ساله منتظر چشمهای اونم.........خدا را شکر که زنده ست..................خدا راشکر ..........
ـ کدومه یوسف!
اون زنی که وسط جمعیت ایستاده...............نمی دونه کجا بره؟..........
ـ اون پیرزن را می گی؟
ـ برای من جوان ترین زن دنیاست!..........
زن به طرف مغازه اون آمد!
یوسف به من نگاه کرد!.........وکالت همه زمین ها را به اسمت کردم............راه علی را ادامه بده!
ـ چی داری می گی!
ـ وصال ما دیوانه ها خیلی با آدمهای عاقل این شهر فرق داره!
زن نزدیک مغازه شد! به این طرف اون طرف نگاه کرد و از مغازه دور شد!
ـ رفت یوسف!
برمی گرده شک نکن!..............امشب شبه ۱۹ ماه رمضان درسته؟
ـ آره...........قلبم داشت می ایستاد
ـ بهم گفته بود یک شب قدر با هم ازدواج می کنیم!.....خوشحالم که مژه ها و ابروهاش بر اثر شیمی درمانی نریخته!
ـ من می روم صدایش کنم یوسف مطمئنی خودش بود!
من به خاطر اون چشمها سفر کردم به زمین.....برمی گرده شک نکن!
و زن وارد مغازه شد!
درون چشمهایش پر بود از حرف!
سمت من آمد!
ـ آقا ببخشید یک لیوان آب انار لطفا!
یوسف نشسته بود روی زمین!..توان ایستادن نداشت!....آرام آرام اشک می ریخت!
زن آب انار را گرفت و رفت!
یوسف اشک می ریخت
ـ خدایا شکر .....خدایا شکر!
ـ یوسف من می رم دنبالش!
ـ نه........بر می گرده شک نکن.................وکالت همه زمین ها را به اسمت کردم..........راه علی را ادامه بده...........مولایم تنهاست .............مولایم تنهاست.......و چشمهاش بسته شد!
دویدم سمتش!
یوسف .......................یوسف!
از فریاد من جمعیت ریختند توی مغازه!
صدای گریه همه جا را گرفت!
همه اون را می شناختند که یک عمر چشم به راه بود!
مردمی که یک عمر مسخرش می کردند شروع کردند به تعریف کردن ازش!
یهو یک نفر میان جمعیت فریاد زد....یک خانم حالش بد شده افتاده روی زمین!
سمت اون زن دویدم!
به چشمهایش نگاه کردم!
چشمهایی که باعث شده بود یک نفر مرد بشه توی این دنیا!
نشستم و چشمانش را بستم!...................در دستانش تسبیح یوسف بود!
آن شب شب قدر بود!..............چه قدر العفو العفو گفتم................چه قدر داد زدم.................چه قدر بدون یوسف تنها شده بودم!...............چه قدر به خودم قول دادم که راهش را راه مولایش را ادامه دهم................!
چند سال که گذشت فهمیدم داستان یوسف داستان آدمهای دیوانه است!....مرد شدن قصه آدمهای غریب است!........باغهایش را کوباندم و جای آن برج ساختم!
دیگر جایی برای به هوا فرستادن بادبدک های کودکی یوسف در حیاط خانه من نمانده!..................تو اگر حیاط خانه دلت هنوز جایی دارد بفرستشان به آسمان................شک نکن!

آخر اسفند بود......اون شب از همیشه خسته تر بودم.حمله مشترک ذهنم و شیطان درونم
ـ تا الان فکر کردی واسه چی اینجایی واقعا فکر می کنی بعد از مرگت جایی زیبا تر از زیر خاک و کرمهای گرسنه ولع زده چشم به راهت هستند؟ فکر می کنی آدم زرنگی هستی که خیلی از کارهایی که خیلی ها می کنند واسه اینکه از دنیاشون بهتر استفاده ببرند نمی کنی؟............تو یک آدم احمق هستی که برای فرار از واقعیت موجودی به اسم خدا ساخته فقط همین!
حوصله جواب دادن بهش را نداشتم...........مدتها بود فکر می کردم خدا صدایم را نمی شنوه.......صدای کفرهای درونم واضح تر بود!
ـ این همه آدم مثل گوسفند اومدند و خوردند و مردند تو هم روش ........شما ها فقط یک شوخی هستید که طبیعت باعثتون شده...................خدا مال قصه هاست...............تو آخر راهی..........تمام نشانه هایی که تو زندگیت آرومت می کرد فقط توجیه خودته و بس!
چشمم افتاد به انگشتری که روی طاقچه بود.همون انگشتری که توی مکه معنای عهدی بین من و خدا یم بود!
شیطان درونم خندید با صدای بلند
ـ اون یک انگشتر معمولی و سادست دوباره گول زدن خودت شروع شد! و صدای خنده آزار دهندش!
ـ من ازش یک نشونه خواسته بودم می خواستم مطمئن شم مرا می بینه.........کنار خانه خدا ....یادته چه قدر دلگیر بودم
ـ بعدش چی شد یک اتفاق ساده....... مثل همیشه تو مهمش کردی!
ـ پیرمردی که کنارم اومد نشست یادته؟...یادته چشمم به انگشترش که افتاد انگار درونم تکون خورد!
ـ از ته دل از خدا خواستم یک انگشتر مثل اون توی مکه بهم بده! یادته؟...........رنگ ارغوانی عجیبش.............پیرمرد که خواست بلند شه نگاهش ذوبم کرد.......عاشق سادگی نگاهش شدم .لبخندش آب زمزم بود برام....بهم گفت اسمش رحمانه..بهم گفت چهل ساله که هر سال ماه رمضان می یاد اینجا......بهم گفت بعضی از آدمها به کعبه خدا چسبیدند اینجا ولی روحشون فرسنگها از خدا دوره ولی بعضی از آدمها جسمشون فرسنگها از اینجا دوره ولی روحشون با خدا یکیه..........بهم گفته کعبه دلت وقتی خونه خدا شد حج تو حج واقعیه.............گفت اگه دلت واسه بنده های خدا بتپه فرشته ها واسه طواف می یاند سراغت.................وقتی می خواست بره یک انگشتر مثل انگشتر خودش بهم داد گفت خودم ساختم .....فقط ۲ تا ازش ساختم مثل هم ...............گفت می ده به من...........اشک چشمام به سختی می تونست حروف ریز داخل رنگ ارغوانیه انگشتر را بخونه.........پیرمرد گفت سوره ناس را نوشتم زیرش هم نوشتم عهدم با خدا.......زیرش هم ریز تر نوشتم رحمان بنده خدا..........انگشتر را به من داد...گفت این انگشتر تمام سالهای جوانیه اونه ...........در عوض ازم خواست عهدم را با خدا نشکنم........گفت باید باور کنی خدا درون هر بنده ای هست و این یعنی عهد تو با خدا چون اگه به این باور برسی که هر بنده ای از خداست دیگه هیچ وقت با آزار دادن بنده ای روح خدا را آزار نمی دی..............و با عشق ورزیدن به آدمها بندگی خودت را ثابت می کنی.............و خدا هم به عهد خودش وفا می کنه و هیچ وقت تو را تنها نمی گذاره!
ـ این ها همش یک اتفاق سادست .خودت را توجیه نکن.......خدایی وجود نداره .......همش توجیه تو واسه گول زدن خودته
ـ دست از سرم بردار ازت بدم می یاد
ـ تو یک مشت خاکی که یک روز می گنده فقط همین خدا بزرگ ترین دروغیه که تو واسه خودت ساختی
ـ حق نداری انقدر از درون مرا داغون کنی
ـ من هر کاری بخوام حق دارم در درون تو بکنم
صدای جفتمون بالا رفته بود نمی دونم من اون انگشتر را گرفتم و پرت کردم سمت دیوار یا اون........................ولی انگشتر خورد شد
و از فردا من بدتر شدم..............خدا عهدش را با من شکسته بود ...........این نشانه ای بود که تمام باور های مرا شکست...............تسلیم و برده نفسم شدم چون صدایش را بیشتر از صدای خدا می شنیدم
۳ سال گذشت.....چه قدر موجود وحشتناکی شده بودم چون واژه گناه براش بی معنی ترین معنا ها را داشت و این یعنی شیطان مطلق! فاتح بی چون و چرای خاک!
یک روز که توی مغازه نشسته بودم زن و دختر یکی از بدهکارها که چکش را گذاشته بودم اجرا و توی زندان بود داشت گریه زاری می کرد نفسم هم بی اعتنا با ولع داشت پول می شمرد
ـ برادری کن به بچه هایم رحم کن ما این پول را حالا حالا ها نمی توانیم جور کنیم
ـ برادری مال توی کتابهاست می خواست چک بی اعتبار نکشه................برو خانم وقت ما را نگیر
ـ به بچه هام رحم کن .........به این دختر دم بختم رحم کن... هفته بعد عروسیشه ...غلامیت را می کنم....رحم کن به بچه هام
نفسم با نگاه کثیقش به اون دختر نگاه کرد
الان گرفتارم شب می یام منزلتون با هم کنار بیایم فعلا برید ببینم چی کار می تونم براتون بکنم
و زن و دختر رفتند و نگاهم افتاد به زنی که توی مغازه بود................ آمد کنارم
نفسم پول می شمرد
ـ خانم من سرم شلوغه به بچه ها بگید کارتون را راه بندازند
ـ ببخشید مغازه آقای احمدی
با تعجب به زن نگاه کردم
ـ بله امرتون
ـ شما خودشونید
ـ خودمم امرتون
من دختر آقای رفیعی هستم
ـ رفیعی...........نمی شناسم چکش پاس نشده اینم
زن با لبخند ملیحی گفت ..................رحمان رفیعی.....................رحمان
ـ نمی شناسمش خواهر من گفتم که
ـ پدرم گفته بود بیام اینجا.........یعنی وصیت کرده بود...................خیلی تعریف شما را می کرد
ـ خدا بیامرزه ولی من نمی شناسم
ـ بهم وصیت کرده بود این انگشتر را برای شما بیارم بفرمایید
چشمان بسته کسی درونم باز شد..........دلم می خواست آبشار بودم....چیزی درونم دمید.......پرواز مرغی مهاجر بودم............پیراهن یوسف بودم ...... با دیدن سوره ناس درون رنگ ارغوانی آن انگشتر چشمانم بارید درختان خشک روحم جوانه زد باد می وزید و برگهای پاییزی ریخته شده اعتقاداتم را به رقص وا می داشت خزانی در دلم از من گذر کرد بهار بودم گویی
ـ این امکان نداره پدر شما را من سالها پیش فقط برای چند لحظه دیدم اون آدرسی از من نداشت
دختر با تعجب به من نگاه کرد و گفت ولی اون به ما گفته بود که سالهاست دوست شماست
ـ کی فوت کردند
ـ آخر اسفند ۳ سال پیش
ـ همون موقع که اون انگشتر شکست
ـ کدوم انگشتر .....
ـ مثل همین بود............درست مثل همین
ـ ولی پدر من فقط ۲ تا از این درست کرده که وصیت کرده بود هر ۲ تایش را به شما بدم
ـ اما چرا الان بعد از ۳ سال
ـ اون ازم خواسته بود با یک نامه که می دمش به شما
ـ می تونم برم سر خاکش
توی راه اون زن برام گفت که پدرش چون وضع مالیه خوبی نداشته هیچ وقت نتونست بره خانه خدا...........می گفت ۴۰ سال هر سال ماه رمضان توی اتاقش ختم قرآن می کرده برای اینکه یک روز بتونه بره مکه
کنار خاکش یک درخت سیب سرخ بود
باد می وزید
اون نامه را خوندم
توش فقط چند جمله نوشته شده بود
رضایت بدهکارت را بده و برای دخترش جهاز بخر ........اگه تو عهدت را با خدا شکستی ........اون هیچ وقت نمی شکنه............ تو هم با خودت عهد کن که عهد با خودت را نشکنی........سوره ناس تمام عهد خداست با تو........و بندگان خدا تمام عهد تو با او.........چشمانت را باز کن او هر لحظه حرف تازه ای با تو دارد.........تسلیم شیطان درونت نشو که همین نبرد دلیل تمام آمدن تو روی زمین است روزی می فهمی...و به شکهایت می خندی!...اگر روزی یک انگشتر شکست یادت باشد تو عهدت را با خودت شکانده ای.....عهد خدا با تو در قلت توست... خداوند انگشتری دیگر از باب بزرگی اش برایت می فرستد ...او خیلی حواسش به توست ....صبر داشته باش!....این انگشتر را روزی تو به کسی دیگر می دهی و آن کس روزی دیگر به کسی دیگر ....تا سالها شاید قرن ها و این نویدی بود که خدا در خواب به من داد...او رمضان های مرا قبول کرد..........رحمان
باد می آمد دانه ای سیب افتاد روی زمین!
زندگی من از آن روز عوض شد......شیطان درونم همیشه بود ولی زیاد جدی اش نمی گرفتم....تحویلش که نمی گرفتم خودش دست از غر زدن بر می داشت!
۴۰ سال گذشت من پیر شده بودم تو جوان بودی و در مکه از خدا نشانه عهد و پیمانی خواستی..کنار من نشسته بودی و چه قدر گریه می کردی.....انگشتر رحمان را به تو دادم و به تو گفتم یکی در دست توست و دیگری در دست من!............و حرفهایی را که رحمان سالها پیش به من گفته بود من به تو گفتم.
تو مدتی بود که خسته بودی......آن انگشتر را شکستی....................من مردم .....................خاکم کردند.....................دخترم همین روزها می آید دم درب مغازه شما! به تو ۲ تا انگشتر می دهد!......
چه قدر بعد از مرگم به شکهایم می خندم..........
.........راستی سر خاکم اگر آمدی اگر باد نمی وزید خودت یک دانه سیب از درخت سیب کنار دستم بکن!......

صدایی شنیدم
عاشق شدم
سوی امتداد این خطوط دیگر آرامم نمی کند کف دستم را رها کردم
صدایت را می خواهم!
می دانستم از میان این همه سایه افتاده بر روی زمین
کدامشان مال من است!
آن گاه چه آسوده نشانت را از او می گرفتم!

عذر مرا به خاطر تاخیر در به روز شدن نوشته هایم بپذیرید.....واز اینکه این مدت نرسیدم پای درد دل قلم شما عزیزان بنشینم شرمنده ام...........از تمام کسانی که چشم به راه نوشته هایم بودند و سراغ آنها را می گرفتند کمال تشکر را دارم و امیدوارم حرف بیست و هشتم من مورد پسند واقع شود
در نهایت................. حرف اول و آخر التماس دعا!.......در شب هنگامان..........پای سجاده های تر و وقت دیدن پرنده های آسمانی!
خداوند همیشه سرپناهتان و آرامش در کنارتان باد یا علی!


