مسافر آسمانی زمین
ا
چند روز بود که باران می بارید! خیال قطع شدن هم نداشت! نمی دانم دوباره آسمان روی زمین چه چیزی دیده بود که دل نازکش شکسته بود و اشک چشمانش دست از سر دل من بر نمی داشت و دل من مثل پرنده ای که سخت است نگاه داشتنش توی دست...مدام بال و پر می زد....رهایش که می کردم به چشمانم زل می زد.............نه دوست داشت بماند و نه می خواست که برود!
شب شده بوده . صدای سه تار همسایه تازه وارده کنار دستی! زدن مضراب باران به پنجره اتاق! خیره شدن افکارم به آرزوهایم! شنیدن دوباره مرگ کلی آدم بی گناه توی بمب گذاری در هتلی در هند ! بوی نم خاک روی تراس! آیا تمام زندگی همین است که میبینی؟ هجوم بی رحمانه دوباره ذهنم!
صدای سه تار بهانه ای بیشتر داد دست آسمان و من! تنهایی ام حوصله مرا نداشت! از خونه زدم بیرون!
پشت در توی راهرو صدای سه تار .... پرنده توی قفس سینه ام نشسته را رها کرد! ! عجب سازی!
بدون اراده من دلم مرا سمت خانه همسایه برد ! در زدم !
تا به خودم بیام که چرا اون موقع شب در خونه ای را زدم که هیچ شناختی از اهالی داخلش ندارم و اصلا علت در زدنم را به اونها چی باید بگم............ در خونه باز شد!
و دختری با تعجب به من نگاه کرد!
صدای سه تار قطع شد ....دلم برگشت سر جاش! و صدای مردی:
ـ آیناز کیه؟
و چند لحظه بعد پسری حدودا ۳۰ ساله با ته ریشه طلایی و موهای نسبتا بلند آشفته با صورتی که هنوز از جایی که با سازش اونجا رفته بود ......برنگشته بود........پشت در ظاهر شد!
ـ ببخشید مزاحم شدم.......راستش...به ساعتم نگاه کردم....ساعت دوازده نیمه شب بود......راستش صدای سازتون........
ـ عذر می خوام صدای سازم بلند بود ببخشید زمان از دستم در می ره.......دیگه نمی زنم.....
ـ نه نه اصلا............برعکس.............می شه بیام داخل از نزدیک بشنوم!
داخل اتاق شدم.............سه تار روی صندلی نشسته بود! و پیانویی گوشه اتاق و یک نی روی طاقچه!
بوی سیب می آمد!
و یک تابلوی بزرگ و سیاه سفید که قسمتهایی از آن رنگ سبز عجیبی داشت!........چهره مردیکه از صورتش فقط چشمانش پیدا بود و باقی صورتش با شال سبز رنگی پوشانده شده بود.................نگاه چشمان آن تابلو لحظه ای دلم را آواره کرد! لحظه ای گویا حسودی ام شد به آن شال سبز! نمی توانستم چشم از نگاه آن مرد جدا کنم! باران تند تر می بارید!
ـ این تابلو نقاشی هست که من چند ماه هر وقت می خواستم چشمهای مرد را بکشم بی اختیار گریه می کردم!به قدری که نمی تونستم ببینم چی می کشم..برای همین نمی تونستم بکشم!تا این که یک شب به خاطره اینکه بتونم صورت نقاشییم را بکشم خیلی انجیل خوندم.....انقدر که خوابم برد و توی خواب ...خواب حضرت عیسی را دیدم که به من گفت کشیدن نقاشی چشم امام حسین کار چشم نیست.........چشمت را ببند...با دلت بکش.....و بعد امام حسین را دیدم که به من یک پیاله آب داد.....فکر کنم اون موقع چشمهایش را کامل دیدم........عاشق شدم!.......یک جورهایی با دنیا و آدمهاش غریبه شدم!...فردا که بیدار شدم پای تابلو به قدری اشک ریختم و با چشم بسته کشیدم که از هوش رفتم ! ولی تمام تابلو را کشیدم!
این اولین حرفهایی بود که من از همسایه تازه واردمون می شنیدم. اسمش مسیح بود.....ارمنی بود ولی فکر می کنم هم یکی از مسیحی ترین آدمها بود و هم از من خیلی مسلمون تر بود!
نماز های صبحش هم قضا نمی شد! می گفت توی نماز می شه صدای ساز کائنات را شنید! می شه رها شد و از قانون های زمین دل برید! می گفت کاش شما مسلمونها می دونستید سوره ناس چه نعمت بزرگیه!
یک بار یک ماه تمام فقط یک آیه از قرآن را مدام معنایش را می خواند و به اون فکر می کرد!
زیاد اهل حرف زدن نبود! خیلی فکر می کرد! و می گفت خواهرش آیناز فیلتر آشفتگی های ذهنشه! ذهنش را صاف می کنه!به شوخی بهم می گفت تو که خواهر نداری تنهاییت یک جورهایی فلجه! یعنی تا آخر عمر هم فلج می مونه و می خندید!
خوشحال بودم دوستی پیدا کرده بودم که جنسه آدمهایی که می دیدم نبود! کسی که بلد بود به چیزهایی بیشتر از خوردن و خندیدن و شهوت و پول فکر کنه! یک جورهایی مثل هیچ کس نبود حتی مثل خودش!
صدای سازش هنوز توی گوشمه!
اکثرا سه تار می زد! یادم نیست تا بارون می اومد سه تار می زد یا تا اون می زد بارون می اومد!
یک روز بهم گفت عاشق دختری شده به اسم الهام.......می گفت نمی دونم بهش بگم یا نه و اون روز پیانو زد! و دلم من هم با زدن ساز او رفت.......پر کشید از این همه دلتنگی مرا رها کرد!
یک شب هم صدای نی از توی خونشون می اومد............رفتم پیشش........چشماش از بس گریه کرده بودند باز نمی شد.........
ـ پسر چی شده؟
و بلند گریه کرد................
ـ می ترسم امسال به محرم نرسم.....................................................................................
و تا نیمه های شب نی می زد ..........چشمان آن نقاشی هم گویی خیس شده بود!
فردای آن روز که دیدمش هیچ وقت یادم نمی رود
داشت نقاشی می کشید...نقاشی سیاه سفیدی که .....دستی از ابرها به سمت زمین دراز شده بود و می خواست چیزی را تعارف کند هنوز نیمه کاره بود.................
به من نگاه کرد
ـ دیشب دوباره خواب امام حسین را دیدم......بهم گفت نگران نباش به محرم رسیدی! و یک انار سرخ به من تعارف کرد و گفت این انار قلب توست که در بهشت رسیده؟ توی خوابم مردی را دیدم که کنار دختره کوچکش ایستاده بود و به من معصومانه نگاه می کرد..............امام حسین به من گفت.............قلبت را به او بده صلاح نیست دختره معصومش بدون پدر بزرگ بشه ...هیچ کسی را نداره طفل بی گناه! و آرام گفت نگران نباش به محرم رسیدی! به نظر تو تعبیرش چیه؟و بدون اینکه نظر من را بشنوه به نقاشیش نگاه کرد........باید انار را قرمز بکشم ......یک تسبیح سبز هم دوست دارم دور دستش بکشم!.......... نمی دانم به الهام بگویم دوستش دارم یا نه! مدتهاست سه تارم را کوک نکردم!............ باید حافظ بخوانم! .........راستی به این فکر کرده ای که آدمی زاد خود معجزه است و به دنبال معجزه می گردد!....... چه قدر سرگشته است؟ آدمی را می گویم.......... چرا؟....... چه انگیزه زیبایی می تواند خلقت ما را توجیه کند!............ امشب باید زود تر نمازم را بخوانم!...........این تابلو که انقدر عاشقش هستی مال تو!........ راستی به اولین دیداره خودت با خدا فکر کردی؟........... چه قدر زمین قشنگه!.............چه قدر خوشبختم که خواب او را دیدم!........ چه قدر همه را دوست دارم!...... راستی به تو گفته بودم وقتی ساز می زنم احساس می کنم کسی نتها را از جایی دور می آورد کنار گوش من می خواند!........... تسبیح سبز! آره فکر کنم قشنگ می شه؟
اون شب حال عجیبی داشت!
نیمه های شب بود که آیناز (خواهرش) به من زنگ زد.گیج خواب بودم.........صدایش در نمی آمد............فقط گفت مسیح توی بیمارستانه!
بیمارستان که رفتم خانواده مسیح گریه می کردند و دختر کوچکی با یک پیر زن هم کنار انها ایستاده بود.آیناز به سختی برام توضیح داد که شب یک دفعه صدای سه تار مسیح قطع شد.....رفتم توی اتاقش دیدم روی صندلی نشسته و سازش توی دستشه...و نگاهش به نقاشیه نیمه کارش خیرست.......بهش که دست زدم .....سرد بود..........توی دستش یک کاغذ بود که توش خواسته بود.......توش خواسته بود قلبش......قلبش را اهدا کنیم............و صدای گریش بلند شد.............برادرم سکته مغزی کرده بود....
شوکه شده بودم...............
و پیرزن آرام گفت اگه دوست شما این کار را نمی کرد.....چه بلایی سر نوه من می اومد......بدون مادر! منم که دیگه....
به دختر کوچک نگاه کردم................بچه ها چه قدر شبیه فرشته هاند!
خندید و اومد توی آغوش من!
ماه ها گذشت! یک روز مردی که قلب مسیح را گرفته بود پیش من اومد گفت می شه بریم اتاق مسیح
رفتیم................توی اتاق دنبال یک چیزی می گشت.............دخترش را بغل کردم و همین جور خیره شدم به اون مرد.....................
سریع تابلوی نیمه کاره مسیح را گرفت............بلند بلند شروع کرد به گریه کردن....چشمهایش را بست.....تا شب توی اتاق بود........تابلو تمام شد...........یک انار سرخ در تابلویی سیاه سفید که دستانی که از آسمان آمده بود و دور آن تسبیح سبز رنگی بود آن را به کسی تعارف می کرد
به من نگاه کرد........سبک شدم!می دانستم باید کاری را تمام کنم ولی نمی دانستم چه کاری؟
اشک چشمم را پاک کردم
ـ راستی به نظر شما به الهام بگویم دوستش دارم؟
و مرد بدون اینکه قبلا موسیقی بداند شروع کرد به سه تار زدن
بوی سیب می آمد!
باران می بارید!
چند روز بود که باران می بارید! خیال قطع شدن هم نداشت! نمی دانم دوباره آسمان روی زمین چه چیزی دیده بود که دل نازکش شکسته بود و اشک چشمانش دست از سر دل من بر نمی داشت و دل من مثل پرنده ای که سخت است نگاه داشتنش توی دست...مدام بال و پر می زد.........رهایش کردم.......به من نگاه هم نکرد.........پر زد .................رفت!