حرف بیست وششم (تو  یک شاهکاری!  )

یک مقدار از نور خورشید گرفت و صورتش را با اون شست!

سمت من اومد!.....روی زمین نشست و  با تعجب به چشمام زل زد و ..............لبخند ملیحی زد!

ـ تو واقعا شاهکاری!

من همه تن خیره بودم!.....ساکت فقط نگاش می کردم!.......همه جا سیاه سفید بود!......هیچ چیزی درون من نبود من خالی بودم!

ـ می دونی اولش که فهمیدم باید از اینجا بری خیلی جا خوردم....نه تنها من همه خیلی تعجب کردیم.......اما بعد که فهمیدم باید برای چی بری نه تنها قانع شدم بلکه از اون لحظه احترامم به تو صد برابر شده!...............

دست مرا گرفت و از زمین بلندم کرد!

تمام وجودش شوق بود!

ـ دوست دارم قبل از رفتن خیلی چیزها را نشونت بدم!

مرا با خودش برد!

چه قدر همه جا شلوغ بود!

من فقط ساکت به اطراف نگاه می کردم!..........همه جا سیاه سفید بود!

نگاه مهربانش را از روی صورتم بر نمی داشت!....نمی دونم توی چشمام چی می دید که انگار یک عمر داخل اونها خاطره داشت!

دستش را دراز کرد و از یکی از درختهای اونجا سیبی کند و به من تعارف کرد!

با تعجب نگاهش کردم!

ـ بیا بگیر! مال تو..............

بعد خندید و دستم را گرفت و سیب را توی دستم گذاشت......!  بیارش بالا بوش کن.......تمام نفست را با اون یکی کن......اجازه بده بوی سیب توی روحت نفوذ کنه........

به سیب نگاه کردم.....با تعجب اون را بو کردم!

با بو کردن اون سیب چهره زن جلوی چشمام  رنگی شد!

اون خندید!................ این یعنی اینکه تو زنده ای.......تو به یک اشاره می تونی کل کائنات را درون خودت جاری کنی...........فاصله تو با بهشت فقط یک نفس عمیقه.........تو شاهکاری!...تو یک شاهکاری!

به چهره رنگی اون نگاه کردم......به موهاش که با نور خورشید یکی شده بود....به صورت آبیش که رنگ آسمان بود.......به چشماش که بوی همون سیب را می داد.....از اینکه کنارم بود احساس خوبی داشتم!.....

مرا با خودش برد!

این نامش باد است...............آن خورشید......این را که می بینی آب است......آن یکی خاک......این آتش است.......آن هم ابر.......این درخت است.....این نامش طوفان است.......این را که می بینی انار......این اسمش وجدان است........این صداقت........آن یکی علف.....این بو........آن هم کوه!

هنوز لب نداشتم ...می خواستم چیزی بگویم مثل او که برایم می گفت... با چشمانم گفتم....به من بگو پس....من کیستم..................؟

روی زمین نشست.......باز همان لبخند ملیح......برای همین باید بروی از اینجا !......

سرم را برگرداندم.....در آن شلوغی که همه جا برایم سیاه سفید بود...یک رنگ سبز نگاهم را سمت خودش کشاند..... چشمانم افتاد به مردی که شال سبزی دور صورتش بود

با نگاهم به آن زن گفتم.......او کیست....چه می کند......

و از چشمان زن باران بارید......چشمان من خیس شد......

ـ این نامش اشک است.....اشک را آن روز آموختم.....

ـ او  کسیست که خدایش را به تشنگی اش نفروخت........ما فرشته ها خدا را می پرستیم اما هیچ نیازی نداریم چون جنسمان از خاک نیست..........و این یعنی یک اعجاز که موجودی نیازی داشته باشد ولی خدایش تنها خدای درون او باشد....نه نیازهایش!

ـ چه می کند!

نماز می خواند!........

و فرشته نماز را به من آموخت!

ـ گفتی خدا...... می خواهم ببینمش!...او را به من نشان بده!

ـ از من نخواه او را به تو نشان دهم!

ـ چرا.........

ـ چون او را کسی به تو نمی تواند نشان دهد؟

ـ می خواهم ببینمش ....کجاست؟

ـ تنها کسی که می تواند او را به تو نشان دهد خود تویی!  چون او همین جاست...........همه جاست!

ـ حتی روی زمین!

ـ همه جا......در آسمان.......روی شبنم یک گل رز.......در اشک گریه دلی پاک...حتی درون تو!

ـ مثل آن سیب باید بو بکشم....با بوی او یکی شوم؟

ـ با چشم دلت ببین......اینجا آسان تر است تا روی زمین ......روی زمین تو درگیر خاک و قوانین آن می شوی....چیزهایی که وجود ندارند و گذرا هستند را آن قدر می بینی که آن چیزهایی که واقعا وجود دارند را نمی بینی........به قدری خاک تو را افسون می کند که یادت می رود برای این رفتی که بفهمی کیستی!.......

و من با چشم دلم خواستم خدا را ببینم........................

ناگهان چیزی درونم به وجود آمد.......چشمانم همه جا را رنگی دید...قلبم از آن روز شروع کرد به تپیدن

عاشق شدم

ابر شدم

باران شدم

رود شدم

کویر را فهمیدم

سوختن آتش را فهمیدم

بوی انار را فهمیدم

طعم نماز را فهمیدم

چرخش زمین را فهمیدم

معنای قرآن را فهمیدم

صدای آبشار را فهمیدم

سوره ناس را فهمیدم

آن چاه........غار حرا........آن صحرا.........شعر مولانا...........

هفت آسمان را فهمیدم

صورتم از شوق آن چه دید جامه درید......لبانم شکل گرفت.......فریاد زدم....گواهی می دهم تو تنها خالقم هستی!

دلم لرزید شوقی جدید در تن خاکی ام پیچید

مست شدم......زندگی در من دمیده شد

کوزه ای بودم که دستان کوزه گر را می بوسید

گلی بودم که خودش را به بویش می مالاند

خورشید بودم که ز عشق او می سوخت

ابر بودم که ز شوق او می بارید

دف شدم گویا............................................!

طنین  صدای تار  شدم گویا !

مست شدم گویا.............همدرد بیتی از شعر ناب حافظ   خراب شراب چشمان یار شدم   گویا !

من ......تو ......خاک بودیم......به یک نگاه او خلق شدیم گویا !

و همه جا شلوغ بود.....................

و آدمها در صدد تصرف سیاره ای جدید !

فرشته رو به من کرد

ـ وقت رفتن است ! یادت باشد خداوند در قلب توست و زیبایی در چشم تو......زمین نه جای بدیست نه جای خوبی.....این تو هستی که با نگاهت او را خلق می کنی.......زمین تنها توهم توست !.....خداوند این فرصت را به تو داده که خودت را بشناسی........خودت را پیدا کنی.........گاهی حوادث بدی برایت اتفاق می افتد  و شاید سیاهی ها و  آدمهای  بدی سر راه زندگی تو قرار بگیرند....و شاید شرایط برات خیلی سخت بشه...اما یادت باشه که تمام بدیها و سختی ها   اگر یاد بگیری به چه روشی با هاشون مبارزه کنی به بزرگ شدن تو کمک می کنند.....همان طور که زمستان به خلق بهار کمک می کند......پس صبر داشته باش و بدون که تنها نیستی!...مهم نیست که دیگران به چه راهی می روند  تو  به جای قضاوت کردن شرایط دنیا  مسئول خودت باش و مطمئن باش خداوند برای تو توی هر شرایطی یک چیز قشنگ قرار داده... بگرد   پیدایش می کنی....!

ـ اگر دلم گرفت چی؟

ـ نماز بخوان

ـ من از راه رفتن می ترسم  ! اگر خواستم پرواز کنم چی؟

ـ نماز بخوان

ـ اگر دلم برای بوی سیبهای بهشت تنگ شد چی؟

ـ نماز بخوان

 گفته بودی آنجا واقعیت ها نا دیدنی ترند...اگر با خدا کاری داشتم.....

ـ نماز بخوان......چون خداوند همیشه کنار توست اما فکر تو بزرگ ترین دشمن توست.....وقتی نماز می خوانی فکرت  دیگر روی زمین نیست     اون موقع   تو هم کنار خدا هستی!..........گوش بده.......خداوند هر روز برای تو حرف تازه ای  دارد......هر روز صبح که بیدار می شوی  هدیه تازه ایست پس دوباره شروع کن.....فکر کن دیروز مردی و امروز متولد شدی...وقت برایت به اندازه کافی هست و یادت باشد زمان روی زمین نسبت به کل عمر آن برای تو ناچیز است.......تو شروع کن بقیه اش با ما!

مطمئنم که با دست پر برمی گردی ......................تو هیچ وقت تنها نیستی!......تمام راز کائنات در قلب توست.........یک نفس عمیق بکش...دیدی  تو می توانی هستی را درونت جاری کنی.....ولی او را نبینی !...........هیچ وقت یادت نرود که تو یک شاهکاری!

                                           

حرف بیست و پنجم(آخر دنیا..........................)

انگار اونجا همیشه پاییز بود! و نگاه های زردی که یکی یکی عمرشون تمام می شد و از دیوارهای اونجا می ریختند پایین! آخه یک عالم چشم آویزان بود به در و دیوار دلشکسته اونجا!

خانه ای در داخل شهر ما   ولی چه قدر دور از اینجا! 

 نشانی اش امتداد بی مهری روزگار...سمت چپه دو راهیه وجدان.....جایی بین ما آدمها ....

.ساکت و ساکت.....آخر دنیا.....! روزهایی خارج از تقویم! ساعتهایی بدون تاریخ انقضا !

...................نامش چه بود؟ آهان یادم آمد!......................خانه سالمندان!

توی حیاط بزرگ اونجا که روی زمینش پر از برگ زرد بود که لا به لای قار قار  منقار کلاغهای سیاهش پر از بوی دلتنگی بود همیشه روی سکو پر از چشمهای چشم به راه بود!

پله ها را که بالا می آمدم خانمی که دستش تسبیح سبز بود و زیر لبش طعم دعا بود روی یک ویلچر چشمانش تا ته حیاط کنار درب ورودی کشیده شده بود..! تا مرا می دید چشمان نگرانش  می دوید کنارش......!

ـ پسرم! فرهاد مرا دم در ندیدی!

می دانستم چه می خواهد بگوید(یک پراید سفید داره.........قدش بلنده .....پسرم خیلی محجوبه....ندیدیش دم در؟ قرار بود جمعه بیاد من را ببره خانه؟)

- یک پراید سفید داره.........قدش بلنده .....پسرم خیلی محجوبه....ندیدیش دم در؟ قرار بود جمعه بیاد........

 خانم آذری...۳ سال پیش گذاشته بودندش اینجا! در طول هفته چشم به راه جمعه بود و جمعه ها......!

- نه ...پراید سفید دم در نبود! شاید گرفتاره....اون هفته بیاد!

- نکنه برای پسرم اتفاقی افتاده...خدایا پناه به تو.....و چشمانش می دوید دم در و لبانش ذکر می گفت و چشمانش می بارید!

ماه طلا  که همیشه اتافش بوی سیب می داد!...چاییش همیشه به راه بود!....

ـ بفرمایید....عزیزوم...پسروم......صفا بیاوردی!

کنارش که می نشستم از خوابهاش برام می گفت...........چه قدر دعا کردن هاش زیبا بود!

مریم خانم سر و کله اش پیدا می شد با همون لهجه کرمانشاهی رو به بی بی می گفت:

- اون بیرون همه مثل همدیگه اند ......فکر نکنی می توانی جای خالیه پسرت را با این پر کنی.......همه مثل همدیگه اند.....بی مرام و بی وجدان! و به من نگاه می کرد و با اخم می گفت :

ـ نیستید؟ همه تان مثل هم نیستید؟ تو هم نمی گذاری بری؟ هان! پاره تن آدم... آدم را رها می کنه.......این پیرزن با این همه تجربه چرا هنوز به شما ها اعتماد داره؟.....شما آدمها توی تاریکی همتون شبیه همدیگه اید!

ماه  طلا مریم را دعوا می کرد.......

- به دل نگیر بی بی...... ۵ سال بچه ها و نوه هاشو ندیده! زبونش تنده پیرزن....دلش قده یک کفتره!

از پله ها که با لا می رفتم بوی دلتنگی بیشتر می شد!

علی با اون ته ریشش....موهای کوتاهش......عصایی که تنها همدمش بود...چشماش همیشه به بیرون از پنجره بود! همیشه اخم کرده بود و رفت و آمد هیچ کس و هیچ چیز باعث نمی شد سرش را برگردونه و کلا کسی را تحویل نمی گرفت .به نسبت جوان تر از هم خانه ایهاش بود...حدود ۴۵ سال داشت.......زبونش می گرفت و برادرهاش به خاطر اینکه شبیه عقب افتاده ها بود اون را آورده بودند اینجا!

سلام که می کردم با هاش سرش را بر نمی گردوند!

دایی ملکی هم جرمش مثل علی بود! می گفتند قدیما یک طویله داشته و کلی گاو و گوسفند....اما یک روز صبح که بیدار می شه زن و بچه اش می بینند قاطی کرده.....دیوانه شده ! زن و بچه اش ترکش کردند اما گاو و گوسفنداش دل این کار را نداشتند تا یک روز خانوادش بر می گردند و زمین های اون را که کلی روش رفته بود به اسم خودشون می کنند و  یک روز با ماشین آخرین مدل می آیند و اون را می گذارند اینجا و می روند..............

- سلام دایی ملکی!

- پسر خاله امروز می ریم دیگه آره؟

- امروز نه.....اما می ریم!

کی پسر خاله!

به چشماش نگاه می کردم

- گلنسا را هم می بریم!

- دوستش داری؟

- اووووووووه.....اصلا به خاطر اون دیووووونه شدم.......یک روز تو صحرا دیدمش!.......شنلش تا آخر بیابوووووووون کشیده شده بود! معلوم نبود باد موهای اون را آشفته می کنه یا موهای اون باد را!..دلم را کند برد.............................دیشب هم توی خوابم برام نی میزد......من هم بهش قاصدک می دادم.....

ـ چرا قاصدک؟

- چون قاصدک به موهاش خیلی می یاد!

- پسر خاله امروز میریم دیگه...آره!......سیگار اوردی برام!

- آره

- سیگار را که می گرفت بهش می گفتم......مگه نگفته بودی سیگار بکشی گلنسا زود پیر میشه؟

- گلنسا؟ می ترسم انقدر نی بزنه بشه نی.........!اگه پیر شد من با هات نمی یام...شاید بیارندش اینجا  !...اون طاقت نداره اینجا از غصه دق می کنه!..اون دق کنه دیگه من صحرا را هم نمی خوام...غروب خورشید توی کویر قشنگه چون به موهای اون میاد! اگه اون اینجا باشه اینجا هم برام میشه عین صحرا!

و سرش را می نداخت پایین ! علی به زور با عصا کنارش می اومد و سیگار را از دستش می گرفت و بعد دعوایشان می شد!

می رفتم توی اتاق کاپیتان! از وقتی اومده بود فقط یک بار صدایش را شنیده بودند ! با کسی حرف نمیزد!

تا میرفتم توی اتاقش دستش را مشت می کرد تا چیزی که توی دستش هست من نبینم! چه داستانها که برای کاپیتان نساخته بودند....یکی می گفت گنج داره که هر وقت کسی می ره توی اتاقش اونا قایم می کنه...حتی یک شب چند نفر وقتی همه خواب بودند رفتند توی اتاق اون تا گنجش را ببینند ولی او بیدار بود و شجاعانه از گنجش دفاع کرده بود........!و برای  اولین و آخرین بار فریاد می زنه که اگه می خواهند مچ دستش را باز کنند باید دستش را اول قطع کنند!

کنارش بدون زدن حتی یک حرف می نشینم! ۲ سال بود که کنارش بدون زدن حتی یک حرف می نشستم!

اتاق کنار دستی اتاق مردی بود که زمانی کارخانه دار بزرگی بود و صاحب ملکهای فراوان ! برو بیایی داشته....واسه خودش خانی بود! ولی طی یک حادثه قطع نخاع می شود و بعد از یک مدت ۲ پسر او که هر دو پزشک بودند و دخترش که استاد دانشگاه بود با مادرشان او را اینجا گذاشته بودند! ۶ سال روی تخت................!

چه قدر سخته از دل هزار داستان نوشتن تنها یک داستان!

چند ماه بعد:

بارون می آمد اما اونجا همیشه پاییز بود......!

از پله های حیاط که بالا رفتم چشمان خانم آذری  مثل همیشه تر بود اما روی ویلچر کنار خودش  نشسته  بود!

لبانش تکان نمی خورد ولی تسبیح سبزش  لا به لای دستانش دعا می کرد!...توی نگاهش هیچ نگاهی پیدا نبود!.........می گفتند جمعه ۲  هفته قبل به قدری بی تاب پسرش بوده که تا آخرهای شب توی حیاط منتظر بود .....بعد شروع می کنه به فریاد زدن.......به قدری فریاد می زنه که یکی از پرسنل اونجا (که هیچ شباهتی به  کارمندان نجیب و دلسوز  و از جان گذشته آنجا نداشت ) اختیارش را از دست می ده و با تمام قدرت می زنه توی گوش پیرزن!............پیرزن از اون به بعد ساکت شد ! نگاهش دیگه چشم به راه نبود!

از پله ها که وارد قسمت آقایان می شوم صدای نوحه می آید

می روم کنار علی می نشینم! علی آن نوار نوحه را گذاشته توی ضبط کوچکش!

صدای مداح دلم را با خودش می برد!

علی نگاهش را از پنجره رو به من می کند.........

- نذر.........ن....ذر دارم .......واسه....امام ...امام رضا!........نذر...کردم..............امام رضا.....دیگه ....احساس...غریبی.....نکنه.....

.....اینجا...........ما...همه....فراموش.....شدیم..........

....حتی...مرگ....هم.....نمی...یاد...دیدنمون......اما.....من.....هر شب....خواب......امام...رضا.....را می بینم.........توی خواب برام........انار....می یاره........اون ..همیشه به ...من سر می زنه!

دایی ملکی اومد کنارمون نشست....هر چی سیگار داشت داد به علی........

- پسر خاله من امروز نمی یام باهات

ـ چرا دایی؟

- آخه مراسم داریم واسه اما رضا.........امام رضا به علی گفته می یاد منا میبره!....می خوام از اما رصا بخوام گل نسا را ببره مشهد!....اگه بره زیارت براش بهتره...تا با من بیاد  تو صحرا.......آخه صحرای ما آخر نداره.........بره زیارت دلش آروم شه نی نزنه......منم می خوام بپرم.......خودم قاصدک شم........آخه قاصدک خیلی به مو هاش  می یاد........

به راهرو نگاه کردم.......همه از اتاقهاشون آمده بودند بیرون و آروم سینه می زدند و اشک می ریختند.

صدای گریه ها بلند تر شد و انگار مداح هم از توی ضبط بلند تر می خواند!

همه پیرمردها دستهایشان را برای دعا دراز کردند و یکی یکی بلند برای بچه هایشان دعا می کردند  و همه یکصدا امین می گفتند!

رفتم توی اتاق کاپیتان ......اون هم داشت توی اتاق تاریکش  سینه می زد و اشک می ریخت.....کنارش نشستم.

دستش را جلو آورد و مشتش را باز کرد........

یک عکس قدیمی از یک زن!

- توی حرم عقد کرده بودیم!....فرشته بود!........شب تا صبح سجاده اش پهن بود........بچه دار نشدیم......بعد از چند سال دارو درمان از من خواست زن بگیرم.......همه زندگیم بود....زیر بار نمی رفتم.........تا اینکه.....ازدواج کردم و بچه دار شدم........نا خواسته توجهم به او کم شد....تنها همدمش سجاده اش بود......ما هها بود با او حرف نمی زدم.....زن دومم ان قدر توی گوشم خواند تا می خواستم طلاقش دهم......اما فردا که از سر کار می آمدم خانه دیدم خانه آتش گرفته ....دنبال بچه ام گشتم نبود و مادرش مدام فریاد می زد ......تا به خودم بیام دیدم زن اولم دوید سمت خانه زد به دل آتش و با بچه ام برگشت!......ولی خودش چند روز بعد بر اثر سوختگی مرد!.....از اون روز عاشقش شدم ولی خیلی دیر بود...........با هیچکس حرف نمی زدم.....۳۰ سال تمام همدم من این عکس است .....و روزی زن دومم و پسرم مرا آوردن اینجا گذاشتند و رفتند......۳۰ سال است دلتنگم!

تا صبح همه با هم با نوحه همراهی می کردند........و باران گرفت!

چند ماه بعد:

توی حیاط......لا به لای برگها پر بود از قاصدک..........بالای پله ها خانم آذری نبود...چشمانش هم نبود تسبیح سبزش هم نبود نگرانی هایش هم نبود....ولی همان زنی که توی صورت او سیلی زده بود روی ویلچر نشسته بود......

می گفتند چند روز بعد از اون روز فلج می شه و خانواده اش او را می آورند اینجا می گذارند!

- پسرم عباس من دم درب نبود.....پسر محجوبیه.........یک پیکان سفید داره!

توی راهرو پر بود از قاصدک..........علی تا مرا دید آرام از صندلی بلند شد پیشم آمد در گوشم گفت:

- قاص......دکها را دیدی....دایی مل.........کی رفت!...به نظرت الان ...پیش...گلنساست؟

و بلند فریاد زد.....دی......دی......دیوانه از قفس.................پریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!..دیوانه از قفس پرییییییییییییییییییید!

 و شروع کرد به خندیدن و چرخیدن و رقصیدن! و پیرمردها به او می خندیدند!

چه قدر اون روز دلم می خواست از شهر آدمها برم......توی تاریکی چه قدر همه شبیه همدیگه ایم!..باید فریاد می کشیدم از شهر زدم بیرون! کوهها چه قدر چشم انتظار فریاد کسی بودند!

انگار اونجا همیشه پاییز بود! و نگاه های زردی که یکی یکی عمرشون تمام می شد و از دیوارهای اونجا می ریختند پایین! آخه یک عالم چشم آویزان بود به در و دیوار دلشکسته اونجا!

خانه ای در داخل شهر ما   ولی چه قدر دور از اینجا! 

 نشانی اش امتداد بی مهری روزگار...سمت چپه دو راهیه وجدان.....جایی بین ما آدمها ....

.ساکت و ساکت.....آخر دنیا.....! روزهایی خارج از تقویم! ساعتهایی بدون تاریخ انقضا !

......................نامش چه بود؟ یادم نمی آید...................! یادم نمی آید!

اما یادم هست که تو با یک سلام به آدمهایی که چشم انتظار مرگ نشسته اند می توانی زندگی را هدیه دهی!....آنها از یاد رفته اند...فقط یک سلام آنها را به یاد می آورد! هر چند کوتاه

......................سلام!

 

 

حرف بیست و چهارم(بم :کابوس ایران.........!)

سلام به همه خوانندگان محترم وبلاگ ساز خدا.

چند وقت پیش در وبلاگ یکی از دوستان درباره بم خواندم!............چه قدر از خودم به عنوان یک ایرانی خجالت کشیدم.............سالها از اون شب تلخ می گذرد ولی هنوز سایه آن کابوس سنگینی می کند در زندگی روزمره ساکنین این شهر!...........هنوز زنی که در آن شب به فاصله نیم شبی بی رحم خانه و همسر و یک فرزندش را از دست داد......چشمانش برای حفظ بقای باقی فرزندانش به دنبال معجزه ای چشم انتظار است.......آن کودک معصوم که آن شب بی پناه شد.....هم یتیم و هم بی مادر شد....اینک نو جوانی رشید شده..........و هنوز صدای پدرش توی گوشش است......و از نماز مادرش خاطره ای گنگ دارد....... و گاهی نمی داند کجا را برود بگردد تا خاطره هایش را پیدا کند.....تا صدای پدرش را پیدا کند...کودکی اش را و جا نماز مادرش را..................آن زن.....آن نو جوان و هزاران هم وطن دیگر هنوز  زخمهای عمیقی دارند....و چشم به آسمان برای معجزه ای هر چند کوچک  دوخته اند! باشد تو یکی از آن معجزه ها باشی .....!

مدتها بود می خواستم داستانی در این مورد بنویسم ........ولی درک این اندوه بزرگ برای قلمم سنگین بود!

در پست قبلی یکی از خوانندگان وبلاگم از من خواستند شعری را که در مورد بم نوشته اند در وبلاگم برای شما بگذارم..........پس با هم می خوانیم شعر این شاعره محترم خوب کشورمان را............

با سلام ,
برادر گرامی,شعری را که در مورد بم نوشتم تقدیم میکنم بشما و تمامی خوانندگان محترم.
از دل برخاسته ,به امید که بر دل بنشیند
.

(هموطن)
مهر....بانم مادرم کوووووووووووووووووووووووووووووووووووو,
پدرم تاج سرم کووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو,
نازنین گل خواهرم ,
عشق من برادرم کووووووووووووووووووووووووووووووووووو,
بسترم کوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
کودکم کوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو,
همسرم سقف بالای سرم کووووووووووووووووووووووووووو,
خانه ام همچون بیابانی ,غریب و سرد و خاموشست کنون,
من بشهرم ,چون غریبان ,بیکسو بی خانه ماندم,
هموطن,
زیر آوار بودم ودرد داشتم,
آمدی دستم گرفتی ,خود درمانم شدیییییییییییییییییییییییی,
من دگر جانی نداشتم,
آمدی و جان جانانم شدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی,
خسته بودم,
آمدی خوابم شدی
تشنه لب بودم به بم,
آمدی آبم شدی , ابر و بارانم شدی ,جرعه در جامم شدییییییییییییییییییییییییییی,
من دگر چیزی نداشتم,
آمدی و ,سرو سامانم شدیییییییییییییییییییییییییییییییییی,
هموطن روزم سیه بود,
آمدی و ماه تابانم شدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی,
نقطه بر بارم شدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی,
آمدی بم,نازنین یارم شدییییییییییییییییییییییییییییییییییی,
(اگر بر بار کسی نقطه ای شویم,یار او خواهیم شد),
ریشه در خاکم شدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی,
میوه ام ,نارم شدییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی,
من دگر خونی نداشتم,
آمدی و خون رگهایم شدییییییییییییییییییییییییییییییییی,
من دگر مادر نداشتم,
آمدی بم مهر....بان مامم شدییییییییییییییییییییییییییی,
آمدی بم مهربانی وام دادی ,بی برگشت,
خود ایمانم شدییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.

شیرین ایرانی بهبهانی