حرف بیست وششم (تو یک شاهکاری! )
سمت من اومد!.....روی زمین نشست و با تعجب به چشمام زل زد و ..............لبخند ملیحی زد!
ـ تو واقعا شاهکاری!
من همه تن خیره بودم!.....ساکت فقط نگاش می کردم!.......همه جا سیاه سفید بود!......هیچ چیزی درون من نبود من خالی بودم!
ـ می دونی اولش که فهمیدم باید از اینجا بری خیلی جا خوردم....نه تنها من همه خیلی تعجب کردیم.......اما بعد که فهمیدم باید برای چی بری نه تنها قانع شدم بلکه از اون لحظه احترامم به تو صد برابر شده!...............
دست مرا گرفت و از زمین بلندم کرد!
تمام وجودش شوق بود!
ـ دوست دارم قبل از رفتن خیلی چیزها را نشونت بدم!
مرا با خودش برد!
چه قدر همه جا شلوغ بود!
من فقط ساکت به اطراف نگاه می کردم!..........همه جا سیاه سفید بود!
نگاه مهربانش را از روی صورتم بر نمی داشت!....نمی دونم توی چشمام چی می دید که انگار یک عمر داخل اونها خاطره داشت!
دستش را دراز کرد و از یکی از درختهای اونجا سیبی کند و به من تعارف کرد!
با تعجب نگاهش کردم!
ـ بیا بگیر! مال تو..............
بعد خندید و دستم را گرفت و سیب را توی دستم گذاشت......! بیارش بالا بوش کن.......تمام نفست را با اون یکی کن......اجازه بده بوی سیب توی روحت نفوذ کنه........
به سیب نگاه کردم.....با تعجب اون را بو کردم!
با بو کردن اون سیب چهره زن جلوی چشمام رنگی شد!
اون خندید!................ این یعنی اینکه تو زنده ای.......تو به یک اشاره می تونی کل کائنات را درون خودت جاری کنی...........فاصله تو با بهشت فقط یک نفس عمیقه.........تو شاهکاری!...تو یک شاهکاری!
به چهره رنگی اون نگاه کردم......به موهاش که با نور خورشید یکی شده بود....به صورت آبیش که رنگ آسمان بود.......به چشماش که بوی همون سیب را می داد.....از اینکه کنارم بود احساس خوبی داشتم!.....
مرا با خودش برد!
این نامش باد است...............آن خورشید......این را که می بینی آب است......آن یکی خاک......این آتش است.......آن هم ابر.......این درخت است.....این نامش طوفان است.......این را که می بینی انار......این اسمش وجدان است........این صداقت........آن یکی علف.....این بو........آن هم کوه!
هنوز لب نداشتم ...می خواستم چیزی بگویم مثل او که برایم می گفت... با چشمانم گفتم....به من بگو پس....من کیستم..................؟
روی زمین نشست.......باز همان لبخند ملیح......برای همین باید بروی از اینجا !......
سرم را برگرداندم.....در آن شلوغی که همه جا برایم سیاه سفید بود...یک رنگ سبز نگاهم را سمت خودش کشاند..... چشمانم افتاد به مردی که شال سبزی دور صورتش بود
با نگاهم به آن زن گفتم.......او کیست....چه می کند......
و از چشمان زن باران بارید......چشمان من خیس شد......
ـ این نامش اشک است.....اشک را آن روز آموختم.....
ـ او کسیست که خدایش را به تشنگی اش نفروخت........ما فرشته ها خدا را می پرستیم اما هیچ نیازی نداریم چون جنسمان از خاک نیست..........و این یعنی یک اعجاز که موجودی نیازی داشته باشد ولی خدایش تنها خدای درون او باشد....نه نیازهایش!
ـ چه می کند!
نماز می خواند!........
و فرشته نماز را به من آموخت!
ـ گفتی خدا...... می خواهم ببینمش!...او را به من نشان بده!
ـ از من نخواه او را به تو نشان دهم!
ـ چرا.........
ـ چون او را کسی به تو نمی تواند نشان دهد؟
ـ می خواهم ببینمش ....کجاست؟
ـ تنها کسی که می تواند او را به تو نشان دهد خود تویی! چون او همین جاست...........همه جاست!
ـ حتی روی زمین!
ـ همه جا......در آسمان.......روی شبنم یک گل رز.......در اشک گریه دلی پاک...حتی درون تو!
ـ مثل آن سیب باید بو بکشم....با بوی او یکی شوم؟
ـ با چشم دلت ببین......اینجا آسان تر است تا روی زمین ......روی زمین تو درگیر خاک و قوانین آن می شوی....چیزهایی که وجود ندارند و گذرا هستند را آن قدر می بینی که آن چیزهایی که واقعا وجود دارند را نمی بینی........به قدری خاک تو را افسون می کند که یادت می رود برای این رفتی که بفهمی کیستی!.......
و من با چشم دلم خواستم خدا را ببینم........................
ناگهان چیزی درونم به وجود آمد.......چشمانم همه جا را رنگی دید...قلبم از آن روز شروع کرد به تپیدن
عاشق شدم
ابر شدم
باران شدم
رود شدم
کویر را فهمیدم
سوختن آتش را فهمیدم
بوی انار را فهمیدم
طعم نماز را فهمیدم
چرخش زمین را فهمیدم
معنای قرآن را فهمیدم
صدای آبشار را فهمیدم
سوره ناس را فهمیدم
آن چاه........غار حرا........آن صحرا.........شعر مولانا...........
هفت آسمان را فهمیدم
صورتم از شوق آن چه دید جامه درید......لبانم شکل گرفت.......فریاد زدم....گواهی می دهم تو تنها خالقم هستی!
دلم لرزید شوقی جدید در تن خاکی ام پیچید
مست شدم......زندگی در من دمیده شد
کوزه ای بودم که دستان کوزه گر را می بوسید
گلی بودم که خودش را به بویش می مالاند
خورشید بودم که ز عشق او می سوخت
ابر بودم که ز شوق او می بارید
دف شدم گویا............................................!
طنین صدای تار شدم گویا !
مست شدم گویا.............همدرد بیتی از شعر ناب حافظ خراب شراب چشمان یار شدم گویا !
من ......تو ......خاک بودیم......به یک نگاه او خلق شدیم گویا !
و همه جا شلوغ بود.....................
و آدمها در صدد تصرف سیاره ای جدید !
فرشته رو به من کرد
ـ وقت رفتن است ! یادت باشد خداوند در قلب توست و زیبایی در چشم تو......زمین نه جای بدیست نه جای خوبی.....این تو هستی که با نگاهت او را خلق می کنی.......زمین تنها توهم توست !.....خداوند این فرصت را به تو داده که خودت را بشناسی........خودت را پیدا کنی.........گاهی حوادث بدی برایت اتفاق می افتد و شاید سیاهی ها و آدمهای بدی سر راه زندگی تو قرار بگیرند....و شاید شرایط برات خیلی سخت بشه...اما یادت باشه که تمام بدیها و سختی ها اگر یاد بگیری به چه روشی با هاشون مبارزه کنی به بزرگ شدن تو کمک می کنند.....همان طور که زمستان به خلق بهار کمک می کند......پس صبر داشته باش و بدون که تنها نیستی!...مهم نیست که دیگران به چه راهی می روند تو به جای قضاوت کردن شرایط دنیا مسئول خودت باش و مطمئن باش خداوند برای تو توی هر شرایطی یک چیز قشنگ قرار داده... بگرد پیدایش می کنی....!
ـ اگر دلم گرفت چی؟
ـ نماز بخوان
ـ من از راه رفتن می ترسم ! اگر خواستم پرواز کنم چی؟
ـ نماز بخوان
ـ اگر دلم برای بوی سیبهای بهشت تنگ شد چی؟
ـ نماز بخوان
گفته بودی آنجا واقعیت ها نا دیدنی ترند...اگر با خدا کاری داشتم.....
ـ نماز بخوان......چون خداوند همیشه کنار توست اما فکر تو بزرگ ترین دشمن توست.....وقتی نماز می خوانی فکرت دیگر روی زمین نیست اون موقع تو هم کنار خدا هستی!..........گوش بده.......خداوند هر روز برای تو حرف تازه ای دارد......هر روز صبح که بیدار می شوی هدیه تازه ایست پس دوباره شروع کن.....فکر کن دیروز مردی و امروز متولد شدی...وقت برایت به اندازه کافی هست و یادت باشد زمان روی زمین نسبت به کل عمر آن برای تو ناچیز است.......تو شروع کن بقیه اش با ما!
مطمئنم که با دست پر برمی گردی ......................تو هیچ وقت تنها نیستی!......تمام راز کائنات در قلب توست.........یک نفس عمیق بکش...دیدی تو می توانی هستی را درونت جاری کنی.....ولی او را نبینی !...........هیچ وقت یادت نرود که تو یک شاهکاری!


