انگار اونجا همیشه پاییز بود! و نگاه های زردی که یکی یکی عمرشون تمام می شد و از دیوارهای اونجا می ریختند پایین! آخه یک عالم چشم آویزان بود به در و دیوار دلشکسته اونجا!

خانه ای در داخل شهر ما   ولی چه قدر دور از اینجا! 

 نشانی اش امتداد بی مهری روزگار...سمت چپه دو راهیه وجدان.....جایی بین ما آدمها ....

.ساکت و ساکت.....آخر دنیا.....! روزهایی خارج از تقویم! ساعتهایی بدون تاریخ انقضا !

...................نامش چه بود؟ آهان یادم آمد!......................خانه سالمندان!

توی حیاط بزرگ اونجا که روی زمینش پر از برگ زرد بود که لا به لای قار قار  منقار کلاغهای سیاهش پر از بوی دلتنگی بود همیشه روی سکو پر از چشمهای چشم به راه بود!

پله ها را که بالا می آمدم خانمی که دستش تسبیح سبز بود و زیر لبش طعم دعا بود روی یک ویلچر چشمانش تا ته حیاط کنار درب ورودی کشیده شده بود..! تا مرا می دید چشمان نگرانش  می دوید کنارش......!

ـ پسرم! فرهاد مرا دم در ندیدی!

می دانستم چه می خواهد بگوید(یک پراید سفید داره.........قدش بلنده .....پسرم خیلی محجوبه....ندیدیش دم در؟ قرار بود جمعه بیاد من را ببره خانه؟)

- یک پراید سفید داره.........قدش بلنده .....پسرم خیلی محجوبه....ندیدیش دم در؟ قرار بود جمعه بیاد........

 خانم آذری...۳ سال پیش گذاشته بودندش اینجا! در طول هفته چشم به راه جمعه بود و جمعه ها......!

- نه ...پراید سفید دم در نبود! شاید گرفتاره....اون هفته بیاد!

- نکنه برای پسرم اتفاقی افتاده...خدایا پناه به تو.....و چشمانش می دوید دم در و لبانش ذکر می گفت و چشمانش می بارید!

ماه طلا  که همیشه اتافش بوی سیب می داد!...چاییش همیشه به راه بود!....

ـ بفرمایید....عزیزوم...پسروم......صفا بیاوردی!

کنارش که می نشستم از خوابهاش برام می گفت...........چه قدر دعا کردن هاش زیبا بود!

مریم خانم سر و کله اش پیدا می شد با همون لهجه کرمانشاهی رو به بی بی می گفت:

- اون بیرون همه مثل همدیگه اند ......فکر نکنی می توانی جای خالیه پسرت را با این پر کنی.......همه مثل همدیگه اند.....بی مرام و بی وجدان! و به من نگاه می کرد و با اخم می گفت :

ـ نیستید؟ همه تان مثل هم نیستید؟ تو هم نمی گذاری بری؟ هان! پاره تن آدم... آدم را رها می کنه.......این پیرزن با این همه تجربه چرا هنوز به شما ها اعتماد داره؟.....شما آدمها توی تاریکی همتون شبیه همدیگه اید!

ماه  طلا مریم را دعوا می کرد.......

- به دل نگیر بی بی...... ۵ سال بچه ها و نوه هاشو ندیده! زبونش تنده پیرزن....دلش قده یک کفتره!

از پله ها که با لا می رفتم بوی دلتنگی بیشتر می شد!

علی با اون ته ریشش....موهای کوتاهش......عصایی که تنها همدمش بود...چشماش همیشه به بیرون از پنجره بود! همیشه اخم کرده بود و رفت و آمد هیچ کس و هیچ چیز باعث نمی شد سرش را برگردونه و کلا کسی را تحویل نمی گرفت .به نسبت جوان تر از هم خانه ایهاش بود...حدود ۴۵ سال داشت.......زبونش می گرفت و برادرهاش به خاطر اینکه شبیه عقب افتاده ها بود اون را آورده بودند اینجا!

سلام که می کردم با هاش سرش را بر نمی گردوند!

دایی ملکی هم جرمش مثل علی بود! می گفتند قدیما یک طویله داشته و کلی گاو و گوسفند....اما یک روز صبح که بیدار می شه زن و بچه اش می بینند قاطی کرده.....دیوانه شده ! زن و بچه اش ترکش کردند اما گاو و گوسفنداش دل این کار را نداشتند تا یک روز خانوادش بر می گردند و زمین های اون را که کلی روش رفته بود به اسم خودشون می کنند و  یک روز با ماشین آخرین مدل می آیند و اون را می گذارند اینجا و می روند..............

- سلام دایی ملکی!

- پسر خاله امروز می ریم دیگه آره؟

- امروز نه.....اما می ریم!

کی پسر خاله!

به چشماش نگاه می کردم

- گلنسا را هم می بریم!

- دوستش داری؟

- اووووووووه.....اصلا به خاطر اون دیووووونه شدم.......یک روز تو صحرا دیدمش!.......شنلش تا آخر بیابوووووووون کشیده شده بود! معلوم نبود باد موهای اون را آشفته می کنه یا موهای اون باد را!..دلم را کند برد.............................دیشب هم توی خوابم برام نی میزد......من هم بهش قاصدک می دادم.....

ـ چرا قاصدک؟

- چون قاصدک به موهاش خیلی می یاد!

- پسر خاله امروز میریم دیگه...آره!......سیگار اوردی برام!

- آره

- سیگار را که می گرفت بهش می گفتم......مگه نگفته بودی سیگار بکشی گلنسا زود پیر میشه؟

- گلنسا؟ می ترسم انقدر نی بزنه بشه نی.........!اگه پیر شد من با هات نمی یام...شاید بیارندش اینجا  !...اون طاقت نداره اینجا از غصه دق می کنه!..اون دق کنه دیگه من صحرا را هم نمی خوام...غروب خورشید توی کویر قشنگه چون به موهای اون میاد! اگه اون اینجا باشه اینجا هم برام میشه عین صحرا!

و سرش را می نداخت پایین ! علی به زور با عصا کنارش می اومد و سیگار را از دستش می گرفت و بعد دعوایشان می شد!

می رفتم توی اتاق کاپیتان! از وقتی اومده بود فقط یک بار صدایش را شنیده بودند ! با کسی حرف نمیزد!

تا میرفتم توی اتاقش دستش را مشت می کرد تا چیزی که توی دستش هست من نبینم! چه داستانها که برای کاپیتان نساخته بودند....یکی می گفت گنج داره که هر وقت کسی می ره توی اتاقش اونا قایم می کنه...حتی یک شب چند نفر وقتی همه خواب بودند رفتند توی اتاق اون تا گنجش را ببینند ولی او بیدار بود و شجاعانه از گنجش دفاع کرده بود........!و برای  اولین و آخرین بار فریاد می زنه که اگه می خواهند مچ دستش را باز کنند باید دستش را اول قطع کنند!

کنارش بدون زدن حتی یک حرف می نشینم! ۲ سال بود که کنارش بدون زدن حتی یک حرف می نشستم!

اتاق کنار دستی اتاق مردی بود که زمانی کارخانه دار بزرگی بود و صاحب ملکهای فراوان ! برو بیایی داشته....واسه خودش خانی بود! ولی طی یک حادثه قطع نخاع می شود و بعد از یک مدت ۲ پسر او که هر دو پزشک بودند و دخترش که استاد دانشگاه بود با مادرشان او را اینجا گذاشته بودند! ۶ سال روی تخت................!

چه قدر سخته از دل هزار داستان نوشتن تنها یک داستان!

چند ماه بعد:

بارون می آمد اما اونجا همیشه پاییز بود......!

از پله های حیاط که بالا رفتم چشمان خانم آذری  مثل همیشه تر بود اما روی ویلچر کنار خودش  نشسته  بود!

لبانش تکان نمی خورد ولی تسبیح سبزش  لا به لای دستانش دعا می کرد!...توی نگاهش هیچ نگاهی پیدا نبود!.........می گفتند جمعه ۲  هفته قبل به قدری بی تاب پسرش بوده که تا آخرهای شب توی حیاط منتظر بود .....بعد شروع می کنه به فریاد زدن.......به قدری فریاد می زنه که یکی از پرسنل اونجا (که هیچ شباهتی به  کارمندان نجیب و دلسوز  و از جان گذشته آنجا نداشت ) اختیارش را از دست می ده و با تمام قدرت می زنه توی گوش پیرزن!............پیرزن از اون به بعد ساکت شد ! نگاهش دیگه چشم به راه نبود!

از پله ها که وارد قسمت آقایان می شوم صدای نوحه می آید

می روم کنار علی می نشینم! علی آن نوار نوحه را گذاشته توی ضبط کوچکش!

صدای مداح دلم را با خودش می برد!

علی نگاهش را از پنجره رو به من می کند.........

- نذر.........ن....ذر دارم .......واسه....امام ...امام رضا!........نذر...کردم..............امام رضا.....دیگه ....احساس...غریبی.....نکنه.....

.....اینجا...........ما...همه....فراموش.....شدیم..........

....حتی...مرگ....هم.....نمی...یاد...دیدنمون......اما.....من.....هر شب....خواب......امام...رضا.....را می بینم.........توی خواب برام........انار....می یاره........اون ..همیشه به ...من سر می زنه!

دایی ملکی اومد کنارمون نشست....هر چی سیگار داشت داد به علی........

- پسر خاله من امروز نمی یام باهات

ـ چرا دایی؟

- آخه مراسم داریم واسه اما رضا.........امام رضا به علی گفته می یاد منا میبره!....می خوام از اما رصا بخوام گل نسا را ببره مشهد!....اگه بره زیارت براش بهتره...تا با من بیاد  تو صحرا.......آخه صحرای ما آخر نداره.........بره زیارت دلش آروم شه نی نزنه......منم می خوام بپرم.......خودم قاصدک شم........آخه قاصدک خیلی به مو هاش  می یاد........

به راهرو نگاه کردم.......همه از اتاقهاشون آمده بودند بیرون و آروم سینه می زدند و اشک می ریختند.

صدای گریه ها بلند تر شد و انگار مداح هم از توی ضبط بلند تر می خواند!

همه پیرمردها دستهایشان را برای دعا دراز کردند و یکی یکی بلند برای بچه هایشان دعا می کردند  و همه یکصدا امین می گفتند!

رفتم توی اتاق کاپیتان ......اون هم داشت توی اتاق تاریکش  سینه می زد و اشک می ریخت.....کنارش نشستم.

دستش را جلو آورد و مشتش را باز کرد........

یک عکس قدیمی از یک زن!

- توی حرم عقد کرده بودیم!....فرشته بود!........شب تا صبح سجاده اش پهن بود........بچه دار نشدیم......بعد از چند سال دارو درمان از من خواست زن بگیرم.......همه زندگیم بود....زیر بار نمی رفتم.........تا اینکه.....ازدواج کردم و بچه دار شدم........نا خواسته توجهم به او کم شد....تنها همدمش سجاده اش بود......ما هها بود با او حرف نمی زدم.....زن دومم ان قدر توی گوشم خواند تا می خواستم طلاقش دهم......اما فردا که از سر کار می آمدم خانه دیدم خانه آتش گرفته ....دنبال بچه ام گشتم نبود و مادرش مدام فریاد می زد ......تا به خودم بیام دیدم زن اولم دوید سمت خانه زد به دل آتش و با بچه ام برگشت!......ولی خودش چند روز بعد بر اثر سوختگی مرد!.....از اون روز عاشقش شدم ولی خیلی دیر بود...........با هیچکس حرف نمی زدم.....۳۰ سال تمام همدم من این عکس است .....و روزی زن دومم و پسرم مرا آوردن اینجا گذاشتند و رفتند......۳۰ سال است دلتنگم!

تا صبح همه با هم با نوحه همراهی می کردند........و باران گرفت!

چند ماه بعد:

توی حیاط......لا به لای برگها پر بود از قاصدک..........بالای پله ها خانم آذری نبود...چشمانش هم نبود تسبیح سبزش هم نبود نگرانی هایش هم نبود....ولی همان زنی که توی صورت او سیلی زده بود روی ویلچر نشسته بود......

می گفتند چند روز بعد از اون روز فلج می شه و خانواده اش او را می آورند اینجا می گذارند!

- پسرم عباس من دم درب نبود.....پسر محجوبیه.........یک پیکان سفید داره!

توی راهرو پر بود از قاصدک..........علی تا مرا دید آرام از صندلی بلند شد پیشم آمد در گوشم گفت:

- قاص......دکها را دیدی....دایی مل.........کی رفت!...به نظرت الان ...پیش...گلنساست؟

و بلند فریاد زد.....دی......دی......دیوانه از قفس.................پریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!..دیوانه از قفس پرییییییییییییییییییید!

 و شروع کرد به خندیدن و چرخیدن و رقصیدن! و پیرمردها به او می خندیدند!

چه قدر اون روز دلم می خواست از شهر آدمها برم......توی تاریکی چه قدر همه شبیه همدیگه ایم!..باید فریاد می کشیدم از شهر زدم بیرون! کوهها چه قدر چشم انتظار فریاد کسی بودند!

انگار اونجا همیشه پاییز بود! و نگاه های زردی که یکی یکی عمرشون تمام می شد و از دیوارهای اونجا می ریختند پایین! آخه یک عالم چشم آویزان بود به در و دیوار دلشکسته اونجا!

خانه ای در داخل شهر ما   ولی چه قدر دور از اینجا! 

 نشانی اش امتداد بی مهری روزگار...سمت چپه دو راهیه وجدان.....جایی بین ما آدمها ....

.ساکت و ساکت.....آخر دنیا.....! روزهایی خارج از تقویم! ساعتهایی بدون تاریخ انقضا !

......................نامش چه بود؟ یادم نمی آید...................! یادم نمی آید!

اما یادم هست که تو با یک سلام به آدمهایی که چشم انتظار مرگ نشسته اند می توانی زندگی را هدیه دهی!....آنها از یاد رفته اند...فقط یک سلام آنها را به یاد می آورد! هر چند کوتاه

......................سلام!